یادداشتی برای رمان «محاکمه خوک» نوشته اسکار کوپ - فان

رمان کم‌حجم «محاکمه خوک» روایت محاکمه‌ی خوکی است که متهم به قتل یک نوزاد شیرخوار شده است. دادگاهی با حضور قاضی، متهم، وکیل او، پدر و مادر نوزاد، وکیل شاکی، اعضای هیئت منصفه، دادیار، منشی دادگاه، سرپرست تحقیق، شاهدان و حضار برگزار می‌شود؛ یک نمایش کمدی واقعی!

واقعیت تاریخی این است که از قرن سیزدهم تا هجدهم میلادی در فرانسه، انسان‌ها دادگاه‌هایی برای محاکمه‌ی حیوانات برگزار می‌کرده‌اند؛ دادگاه‌هایی شبیه دادگاه انسان‌ها، که در آن حیوان متهم به همراه وکیل مدافعش در برابر قاضی و حضار حاضر می‌شده است.

اینکه شش قرن پیش در فرانسه یک حیوان در دادگاه وکیل دارد، نشانه‌ای از کاریکاتوری از عدالت مدرن است. در حقیقت دادگاه می‌خواهد عادل به نظر برسد، نه اینکه الزاما عادل باشد. به این ترتیب داستان نشان می‌دهد عدالت، وقتی به نمایش تبدیل می‌شود، می‌تواند هم‌زمان منظم، خنده‌دار و بی‌رحم باشد!

در این داستان بیش از آنکه شاهد انسان‌دوستی باشیم، با مشروعیت‌بخشی به خشونت از طریق تشریفات روبه‌رو هستیم. داشتن وکیل برای حیوان مرز یک پارادوکس را به خواننده نشان می‌دهد؛ جایی که دادگاه می‌تواند هم مضحک جلوه کند و هم عمیقا هولناک. حیوان متهم را می‌توان نماد «متهم بی‌صدا» دانست؛ کسی که امکان دفاع واقعی ندارد، اما برای او نمایش دفاع برپا می‌شود.

از این منظر، رمان نقدی نمادین بر جامعه‌ای است که برای آرام‌کردن وجدان جمعی، قربانی می‌سازد و سپس با اجرای تشریفات رسمی، خشونت را عقلانی و قانونی جلوه می‌دهد. همین ویژگی است که اثر را فراتاریخی می‌کند.

در صفحه‌ی ۵۵ وکیل مدافع پدر و مادر مقتول از خوک می‌پرسد: «آیا شما ژرژ لابروس کم‌سن‌وسال را در حالی که در سبدش دراز کشیده بود، با دریدن صورت و جسمش به شکلی وحشیانه به قتل رساندید؟ اگر بله، پیش بیایید؛ اگر نه، برگردید.» خوک هیچ حرکتی نمی‌کند.....

رمان «محاکمه خوک» را می‌توان در ژانر تمثیلی – انتقادی قرار داد. داستان با بهره‌گیری از طنز سیاه و فضایی گروتسک، نقدی بر عدالت، قدرت و خشونت جمعی ارائه می‌دهد. اثر بیش از آنکه واقع‌گرا باشد، نمادین و فلسفی است و نشان می‌دهد چگونه قانون می‌تواند به ابزاری برای فرافکنی مسئولیت بدل شود.

اسکار کوپ _ فان، داستان‌نویس و نمایشنامه‌نویس فرانسوی، متولد ۱۹۸۶ است. «محاکمه خوک» نخستین اثر اوست که در ایران منتشر شده و چاپ چهارم آن در سال ۱۴۰۳ توسط نشر نو، با ترجمه‌ی ابوالفضل الله‌دادی به چاپ رسیده است.

مصطفی بیان جمعه ۸ اسفند ۱۴۰۴

یادداشتی برای رمان «کوهستان لک‌لک‌ها» نوشته ی میروسلاو پنکوف

اخیرا یکی از دوستان کتابخوان رمان «کوهستان لک‌لک‌ها» را به من معرفی کرد؛ رمانی حجیم (حدود ۴۵۰ صفحه) از نویسنده‌ای جوان ۴۳ ساله و بلغاری‌تبار.

راوی داستان، جوانی بی‌نام و هم‌نسل نویسنده است که سال‌ها پیش روستای تاریخی و کوهستانی زادگاهش را ترک کرده و اکنون پس از مدتی طولانی به آن بازمی‌گردد. در مسیر بازگشت و در اقامت کوتاهش در کوهستان با خاطره‌ها، روایت‌های شفاهی مردمانی که یا مهاجرت کرده‌اند یا به‌تدریج محو شده‌اند، و نیز با افسانه‌های محلی روبه‌رو می‌شود. این روایت‌ها کم‌کم با خاطرات شخصی راوی درهم می‌آمیزند تا جایی که مرز میان واقعیت و اسطوره فرو می‌ریزد.

در این رمان، کوهستان لک‌لک‌ها نقش ناخودآگاه جمعی را ایفا می‌کند؛ فضایی انباشته از خاطره، افسانه و آن‌چه سرکوب شده اما هرگز از میان نرفته است. بی‌نام‌بودن راوی نشان می‌دهد که «منِ» او میان گذشته‌ی اسطوره‌ای و حالِ تبعیدی معلق مانده است. داستان در بستر پسافروپاشی نظام سوسیالیستی و در دهه‌ی ۱۹۹۰ میلادی زیر سایه‌ی جنگ‌ها، مهاجرت‌ها و جابه‌جایی مرزها رخ می‌دهد. زادگاه نویسنده، منطقه‌ای مرزی است که فشار ایدئولوژی، جنگ‌های قومی و مهاجرت آن را زخمی کرده است. نویسنده به‌جای روایت مستقیم تاریخ به افسانه پناه می‌برد و از این طریق نقدی غیرشعاری و درونی بر سیاست‌های زمانه‌ی خود ارائه می‌دهد.

هنگام خواندن این رمان، ناخودآگاه به یاد خاورمیانه و سرزمین خودمان می‌افتم؛ جایی که همچون سرزمینِ مادریِ نویسنده، جنگ، مهاجرت و تغییر مرزها تجربه‌ای تکرارشونده بوده است. در هر دو، اسطوره، مذهب و روایت شفاهی حامل زخم‌های تاریخی‌اند.

«منِ» خواننده، همچون راوی داستان، خود را در وضعیتی از تعلیق تاریخی می‌یابد؛ تعلیقی که در این رمان به شکلی ملموس و دردناک بازنمایی شده است.

«کوهستان لک‌لک‌ها» را می‌توان رمانی واقع‌گرای مدرن با زبانی اسطوره‌ای دانست.

«میروسلاو پنکوف»، نویسنده‌ی بلغاری_آمریکایی، در بلغارستان به دنیا آمده و سال ۲۰۰۱ به امریکا مهاجرت کرده است. او با انتشار این رمان در سال ۲۰۱۶ به‌طور جدی شناخته شد؛ پنکوف اکنون استاد نویسندگی خلاق است.

مصطفی بیان یکشنبه ۳ اسفند ۱۴۰۴

یادداشتی برای مجموعه‌داستان «اتاق قرمز» نوشته‌ی ادوگاوا رانپو

اخیرا مجموعه‌داستان «اتاق قرمز» نوشته‌ی ادوگاوا رانپو، نویسنده‌ی ژاپنی را از نشر چترنگ خواندم. این کتاب تا سال ۱۴۰۴ طی ده سال، بیست بار تجدید چاپ شده و از پُرفروش‌ترین آثار سال‌های اخیر محسوب می‌شود.

«اتاق قرمز» مجموعه‌ای کم‌حجم با شش داستان کوتاه است؛ که سه داستانِ «صندلی انسانی»، «اتاق قرمز» و «دوقلوها» را بیش از همه پسندیدم؛ به‌ویژه «صندلی انسانی» که علاوه بر داشتن سوژه‌ای جدید و جذاب، داستانی تکان‌دهنده و عمیق است. داستان‌های این نویسنده را می‌توان در ژانرهای معمایی، رازآلود و روان‌شناختی دسته‌بندی کرد.

ترس روانی، وسواس، اعتراف، اضطراب اخلاقی، غرور فکری، حسادت، مرزهای اخلاق، بحران هویت و رنجش اجتماعی از مضمون‌های این سه داستان‌اند.

«صندلی انسانی»، داستان یک مبل‌ساز منزوی اجتماعی را روایت می‌کند که به درون مبل سفارشی پنهان می‌شود و مخفیانه با کسانی که روی آن می‌نشیند، ارتباط روحی و نزدیکی فیزیکی را تجربه می‌کند. در پایان داستان آن مرد مبل‌ساز عاشق یکی از آن زنان می‌شود آن‌قدر که دیگر نمی‌توانست با نواز‌ش‌های ساده و پنهانی خودش را راضی کند. بنابراین به شدت در جست‌وجوی راهی بود تا او را از وجود خود در درون مبل با خبر کند و .....

«صندلی انسانی» از آن سوژه‌های کمیاب و فراموش‌ناشدنی است؛ داستانی که برای همیشه در ذهن خواننده می‌ماند. تا امروز آثار اندکی از نویسندگان ژاپنی خوانده‌ام، اما این مجموعه را با اطمینان پیشنهاد می‌کنم.

ادوگاوا رانپو در سال ۱۹۶۵ در سن ۷۱ سالگی درگذشت؛ او را از پایه‌گذاران ادبیات مدرن معمایی، رازآلود و وحشت روانی ژاپن می‌دانند.

مصطفی بیان ۲۳ بهمن ۱۴۰۴

تا حالا داخل یک حفره‌ی سیاه بوده‌اید؟

تا حالا داخل یک حفره‌ی سیاه بوده‌اید؟

من خیلی وقت‌ها آن‌جا هستم؛ در حفره‌ای سیاه. مثل وقتی که آلیس هنگام دنبال کردن خرگوش درون حفره می‌افتد و سقوط می‌کند؛ اما من سقوط نمی‌کنم؛ من مثل بادکنکی رها شده‌ام که به دیواره‌های حفره برخورد می‌کند: بالا، پایین، راست، چپ… مثل فنری آزاد شده.

وقتی رمان «باشگاه مشت‌زنی» نوشته‌ی چاک پالانیک را خواندم، خودم را در آن دیدم، با این تفاوت که تایلر دردن در حفره نیست، او همراه راوی در شهر زندگی می‌کند.

اما من تجربه‌ای دیگر دارم؛ من، برخلاف تایلر، درون حفره‌ام. حفره‌ی سیاه من، مثل باشگاه مشت‌زنی، از دادن آرامش امتناع می‌کند. تایلر باید شورش کند؛ ولی من درون حفره، نیازی به شورش ندارم. من تنها هستم، مانند آلیس؛ تایلر با دوستانش در باشگاه است. هیچ رستگاری‌ای وجود ندارد، فقط تماشای یک نمایش بی‌پایان.

حفره‌ی سیاه من تصویری است بی‌انتها و بی‌شمار تصویر از اینکه چه کسی باشم و چگونه زندگی کنم.

تایلر مشت می‌زند و خون، چهره‌اش را رنگ می‌کند، اما من فقط می‌چرخم و به دیواره‌ها می‌خورم. از من پرسیدند: «درد را احساس می‌کنی؟» گفتم: «نه.» دوباره پرسیدند: «در حفره صدایی می‌شنوی؟» گفتم: «نه.»

اما تایلر هم درد را حس می‌کند و هم صدا را می‌شنود. انگار هیچ‌چیز برای من و تایلر واقعی نیست. چه چیزی در زندگی شما واقعی است؟ چه چیزی را بدون انتخاب پذیرفته‌اید؟

رمان را تمام می‌کنم؛ اما تسکین نمی‌دهد، بیدارم نمی‌کند، فقط در حفره می‌مانم. بعد از خواندن رمان، سراغ فیلمش رفتم؛ با بازی برد پیت و ادوارد نورتون. شخصیت اصلی را ادوارد بازی می‌کند. هنوز نمی‌دانم من، منم یا آن‌که در حفره است منم؟

تایلر تفنگ را در دهان راوی می‌گذارد؛ اما «منِ من»، مرا هل می‌دهد تا رها شوم. شاید آن‌که در حفره است، توهم من باشد، مثل تایلر که توهم دردن بود.

تفنگ شلیک می‌شود. من رها می‌شوم. گلوله گونه‌ی سالم دردن را می‌شکافد تا لبخند را بر چهره‌اش بنشاند. سقوط و رها شدن، لبخند را به چهره‌ام می‌آورد…

سال‌هاست مثل راوی «باشگاه مشت‌زنی»، دلم می‌خواهد درست بخوابم، خواب واقعی، خواب فراموشی. خواب آخرین آرزوی من است.

مارلا به راوی می‌گوید: «ولی تو تایلر دردنی.» اما من در زندگی‌ام مارلایی ندارم تا بگوید: «آن‌که در حفره است، خودت هستی.»

من و او دو روح در یک بدنیم و همیشه این را می‌دانستم. او همیشه کنار من است، مثل تایلر که همیشه با راوی راه می‌رفت.

تایلر با راوی حرف می‌زند، راه می‌رود، غذا می‌خورد، مشت‌زنی می‌کند. اما او با من حرف نمی‌زند، نه غذا می‌خورد، نه حتی دست می‌دهد. ولی می‌دانم او از من شجاع‌تر است، قوی‌تر، آزادتر. او رها شده است… و من نه.

شاید تایلر دردن توهم راوی است، و اونی که در حفره است توهم زندگی من. یا شاید هیچ توهمی در کار نیست. وقتی مقابل آینه ایستاده‌ایم، آن‌که در آینه است شما نیستید یا توهم شماست؟

تایلر از راوی می‌خواهد رها شود. یکی جواب بدهد: او رویای من است یا من رویای او؟ چه کسی وارد رویای دیگری شده؟ تلفن دردن زنگ می‌خورد، ولی تلفن روشن نبود!

مصطفی بیان ۱۸ بهمن ۱۴۰۴

نویسنده و سربازِ معروفِ آزادی؛ نگاهی به زندگی و سه کتابِ مادر، دانشکده‌های من و ولگردان ماکسیم گورک

مقاله‌ی «نویسنده و سربازِ معروفِ آزادی؛ نگاهی به زندگی و سه کتابِ مادر، دانشکده‌های من و ولگردان ماکسیم گورکی» را سه سال پیش نوشتم، اما آن زمان برای چاپ به نشریه‌ای نفرستادم.

تا اینکه تصمیم گرفتم آن را برای فصلنامه‌ی «نقد و بررسی‌کتاب تهران» ارسال کنم. سرانجام مقاله‌ام در شماره‌ی ۸۲ این نشریه (پاییز ۱۴۰۴) به چاپ رسید.

نام ماکسیم گورکی برای اغلب علاقه‌مندان ادبیات روسیه آشناست. گورکی یکی از شناخته‌شده‌ترین نویسندگان روس است. زندان‌های روسیه پیش از انقلاب اکتبر ۱۹۱۷، نویسندگان بزرگی را در خود جای داده‌اند که نقش مهمی در شکل‌گیری و تحول ادبیات روسیه داشته‌اند؛ نویسندگانی چون ماکسیم گورکی و فئودور داستایوفسکی.

هرچند به باور من، داستایوفسکی چند پله بالاتر از گورکی ایستاده است و نقشی بسیار پُررنگ‌تر و ماندگارتر در ادبیات جهان ایفا کرده؛ نقشی که تاثیر آن همچنان ادامه دارد.

✍ مصطفی بیان ۱۱ دی ۱۴۰۴

یادداشتی برای رمان تانگوی شیطان اثر لاسلو کراسناهورکایی

اولش فکر می‌کنی این فقط داستانِ یک دهکده است؛ جایی دور و فرسوده، با آدم‌هایی که دیگر چیزی برای از دست دادن ندارند. اما هرچه جلوتر می‌روی، می‌فهمی دهکده فقط یک نشانی است. ماجرا از همان لحظه‌ای شروع می‌شود که همه منتظرند؛ منتظر کسی، چیزی، خبری که بیاید و این سکون را بشکند.

ایریمیاش از راه می‌رسد؛ یا شاید همیشه بوده و حالا فقط نام پیدا کرده است. اسم داشتن خطرناک است. امید وقتی اسم می‌گیرد، شکل می‌گیرد؛ می‌شود چیزی که می‌توان دنبالش راه افتاد. آدم‌ها می‌ایستند، گوش می‌دهند و تصمیم می‌گیرند باز هم صبر کنند زیرا نه ایمان دارند، بلکه چون دیگر کاری بلد نیستند.

زمانِ داستان جلو نمی‌رود؛ فقط دور خودش می‌چرخد. بعضی صحنه‌ها را دوباره می‌خوانی و حس می‌کنی قبلا آنها را خوانده‌ای. روایت عقب می‌رود و جلو می‌آید، اما هیچ‌چیز واقعا تغییر نمی‌کند؛ درست مثل ما که هر بار فکر می‌کنیم این‌بار فرق دارد.

ترسناک‌ترین بخشِ داستان «عادت» است. این‌که آدم‌ها یاد می‌گیرند در ویرانی زندگی کنند و با آن کنار بیایند.

در «تانگوی شیطان»، پایان همان جایی است که آغاز بوده، با این تفاوت که حالا می‌دانیم چقدر مشتاقانه خودمان را به این رقصِ تانگو عادت داده‌ایم!

در این رمان مسئله نه فقر است، نه ویرانی و نه حتی مرگ؛ مسئله «توهم امید و نجات» است. امیدی که دیر می‌رسد و شاید هرگز نرسد! د

هکده در تعلیق زندگی می‌کند؛ نه پیش می‌رود، نه فرو می‌پاشد. حرکت هست، اما پایانی وجود ندارد. مثل خودِ رقص تانگو: دو گام به جلو، دو گام به عقب!

«تانگوی شیطان»، داستانی پست‌مدرن با ژانری فلسفی _ اجتماعی و با حال‌وهوای آخرالزمانی است؛ روایتی از فروپاشی جمعی و توهم امید و نجات!!

مصطفی بیان / دوشنبه اول دی ماه 1404

مهرزاد

مهرزاد مهرداد کبیر هراسان سر از بالین برمی‌دارد؛ گویی روشنایی از خوابش ربوده شده باشد. خروشان فرمان می‌دهد موبدان را احضار کنند.

موبدان در تالارِ شاهنشاهی گرد می‌آیند. مهرداد بر تخت می‌نشیند و می‌گوید: «خوابی دیدم. شبی دراز و سرد، شبی که خورشید از جهان روی گردانده بود. دو ماهی از دلِ آب به ساحل آمدند و نوزادی پسر، به سپیدیِ ماه و به گرمایِ نخستین آتش، در دستانم نهادند.»

موبدان به یکدیگر می‌نگرند؛ سکوتی سنگین تالار را درمی‌نوردد. موبدِ موبدان کتابِ آسمانی را می‌گشاید. کلماتی را زیر لب می‌خواند که تنها ستارگان معنایش را می‌دانند.

در همان دم، آوازِ سیمرغ از دلِ هفت آسمان برمی‌خیزد؛ آوازی که مرزِ زمین و سپهر را می‌شکافد. سیمرغ به سوی امارتِ مهردادِ کبیر فرود می‌آید. مهرداد از جا می‌جهد، به سوی پنجره می‌رود؛ سیمرغ را می‌بیند که بر بام نشسته است، رو به ماه.

مات و مبهوت می‌گوید: «سیمرغ آمده است!»

موبدِ موبدان سر برمی‌دارد: «شاهنشاه، این خواب نشان است. در شبِ نخستِ زمستان، آنگاه که تاریکی به اوج می‌رسد، فرزندِ نور زاده می‌شود. او را آب به ساحل می‌آورد و سنگ در آغوش می‌گیرد. او مهر است؛ نگهبان، زاده‌ی شبِ یلدا. خدایان از او پاسداری می‌کنند تا روزی روشنایی را دوباره به جهان بازگرداند.»

مهردادِ کبیر می خروشد: «کدام آب؟! کدام سنگ؟! ما صاحبِ هفت دریايیم، و شبِ زایش نزدیک است.»

به فرمانِ شاه، سُمِ اسب‌ها در هفت سویِ قلمرو طنین می‌اندازد. سواره ‌نظام به راه می‌افتد؛ شمشیرها صیقل خورده‌اند، آتش در دلِ تیغه‌هاست.

ماه بر فراز آسمان و برف سنگین می‌بارد. اسب‌ها زیر بارِ سرما درمانده‌اند.

در آن‌سوی جهان، سیمرغ بال می‌گشاید و به سوی دریا می‌رود؛ جایی که برف فرو نمی‌ریزد و آب، آیینه‌ی ماه است.

آوازِ دلفین‌ها در آب می‌پیچد؛ نوزادی را از دلِ دریا بیرون می‌آورند. نوزاد سپید است. او را بر تخته ‌سنگی می‌گذارند؛ سنگی که شاهدِ پیمان‌ است.

اکنون نوبتِ سیمرغ است: نگهبانِ زایشِ مهر.

سُمِ اسب‌ها به ساحل نزدیک می‌شود. مردانِ مهردادِ کبیر، خسته و یخ‌زده، می‌رسند. سیمرغ را می‌بینند که بر سنگ پیمان نشسته است، اما نوزادی نمی‌بینند. فقط گریه‌ی نوزاد را می‌شنوند.

اسب‌ها با شنیدنِ آن صدا رم می‌کنند؛ مردان بر زمین می‌افتند و سلاح‌ها پراکنده می‌شود.

و این‌گونه، در درازترین شبِ سال، مهر زاده می‌شود؛ پنهان از چشمِ شاه. این وعده¬ی خدای مهر است.

مصطفی بیان / یلدا 1404

معرفی داوران و نامزدهای هفتمین جایزه داستان سیمرغ

معرفی داوران و نامزدهای هفتمین جایزه داستان سیمرغ

بخوانید:

https://www.isna.ir/news/1404090100254/

اسطوره، حماسه، تاریخ و خیال در داستان نخجیر نوشته مصطفی بیان

عنوان مقاله: اسطوره، حماسه، تاریخ و خیال در داستان نخجیر نوشته مصطفی بیان

نویسنده مقاله: معصومه پرویزیان / کارشناس تاریخ

چاپ شده در نشریه آفتاب صبح نیشابور / ۲۵ آبان ۱۴۰۴ / شماره ۱۴۶

دانلود کنید:

https://uupload.ir/view/آفتاب_hw2o.pdf/

https://bayanstory.com/?p=2617

نبرد قادسیه اول و دوم در رمان نخجیر نوشته مصطفی بیان

نبرد قادسیه اول و دوم در رمان نخجیر نوشته مصطفی بیان

چاپ شده در نشریه خیام نامه / ۲۰ آبان ۱۴۰۴ / شماره ۵۸۸

دانلود کنید:

https://uupload.ir/view/نخجیر_q2lu.pdf/

https://bayanstory.com/?p=2611