یادداشتی برای رمان «محاکمه خوک» نوشته اسکار کوپ - فان




مصطفی بیان / دوشنبه اول دی ماه 1404
مات و مبهوت میگوید: «سیمرغ آمده است!»
مهردادِ کبیر می خروشد: «کدام آب؟! کدام سنگ؟! ما صاحبِ هفت دریايیم، و شبِ زایش نزدیک است.»
ماه بر فراز آسمان و برف سنگین میبارد. اسبها زیر بارِ سرما درماندهاند.
اکنون نوبتِ سیمرغ است: نگهبانِ زایشِ مهر.
اسبها با شنیدنِ آن صدا رم میکنند؛ مردان بر زمین میافتند و سلاحها پراکنده میشود.
و اینگونه، در درازترین شبِ سال، مهر زاده میشود؛ پنهان از چشمِ شاه. این وعده¬ی خدای مهر است.
مصطفی بیان / یلدا 1404