چرا باید «زن سیاه‌پوش» را خواند؟

داستان با سفر آرتور، وکیل جوان به عمارتی منزوی در میان باتلاق‌ها آغاز می‌شود؛ سفری که او را با کابوسی بی‌پایان روبرو می‌کند. نویسنده ما را به درون ذهن در حال فروپاشی آرتور می‌برد تا تعلیقی تخریب‌کننده را تجربه کنیم.

«مکان» در این داستان یکی از شخصیت‌های فعال داستان است. عمارتی قدیمی که با جزر و مد جاده‌اش زیر آب می‌رود، مه غلیظ و صدای وهم‌آلود اسب و گاری، صرفا دکور نیستند؛ آ‌نها مکان را به ابزاری داستانی برای انزوا و ترس تبدیل می‌کنند.

نویسنده با هنرمندی از حواس پنج‌گانه بهره می‌گیرد؛ خواننده سرمای استخوان‌سوز باتلاق را حس می‌کند و با صدای ضربه زدن به پنجره یا حرکت صندلی گهواره‌ای در سکوت و همچنین وضعیت جوی دچار تعلیق می‌شود.

شروع داستان ریتم کند دارد؛ اما پایان‌بندی غافلگیر کننده.

برای نویسندگان و علاقه‌مندان به ادبیات داستانی این رمان یک کلاس درس بی‌نظیر برای یادگیری تکنیک «فضاسازی و خلق اتمسفر» است. اگر می‌خواهید یاد بگیرید چگونه اتمسفر را به موتور محرک پیرنگ تبدیل کنید، خواندن این رمان را از دست ندهید.

مصطفی بیان / شنبه ۳ مرداد ۱۴۰۵

یادداشتی برای رمان دود نوشته خوسه اوبخرو

پانزدهم فروردین ماه در سی‌وششمین روز از آغاز جنگ و در میان قطعی اینترنت بین‌الملل رفتم سراغ رمانی از یک نویسنده‌ی اسپانیایی؛ «دود» نوشته‌ی خوسه اوبخرو.

«دود» داستانی عجیب و تامل‌برانگیز دارد؛ زنی همراه با کودکی کم‌حرف و گربه‌ای در کلبه‌ای در دل جنگل زندگی می‌کند. مردی گاه‌به‌گاه برایشان آذوقه می‌آورد و در همان حال نشانه‌های آشوب در جهان بیرون کم‌کم خود را نشان می‌دهند....

داستان در فضایی وهم‌آلود پیش می‌رود؛ جایی که مرز میان واقعیت و خیال به‌تدریج محو می‌شود. در این رمان خبری از قهرمان‌بازی و نبردهای اکشن نیست؛ برعکس، نویسنده خواننده را در تعلیقی مداوم نگه می‌دارد. شخصیت‌ها یا نامی ندارند یا هویتشان مبهم است و همین ابهام به فضای رازآلود اثر عمق بیشتری می‌بخشد.

نویسنده با تمرکز بر صداهای جنگل، توصیف جزئیات، ترس،‌ فضایی سرد و وهم‌انگیز خلق می‌کند.

خلاصه این‌که اگر به داستان‌های روان‌شناختی، اگزیستانسیال و کاوش اخلاق انسان و تمدن علاقه دارید؛ «دود» رمانی درخشان، کم‌حجم و تکان‌دهنده است.

من از خواندن این رمان لذت بردم و امیدوارم شما هم دوستش داشته باشید.

مصطفی بیان / ۱۹ تیر ۱۴۰۵

یادداشتی برای رمان سرهنگ نمی خوابد نوشته  امیلی ین ملفتو

هفته‌ی آخر اسفند سال گذشته، زمانی که شانزده روز از آغاز جنگ گذشته بود و اینترنت بین‌الملل قطع بود فرصتی دست داد تا به سراغ رمان جدید امیلی‌ین ملفتو بروم.

از این نویسنده پیش‌تر داستان بلند «دجله به حال تو ناله کند» را خوانده بودم. امیلی‌، نویسنده و روزنامه‌نگار فرانسوی‌ای است که بیشتر به موضوعاتی چون جنگ، خشونت و مرگ می‌پردازد.

رمان «سرهنگ نمی‌خوابد» داستان مردی نظامی و خشن است که پس از سال‌ها مشارکت در سرکوب، شکنجه و کشتار دیگر توان خوابیدن ندارد. شب برای او فقط زمان استراحت نیست، بلکه صحنه‌ی بازگشت گذشته است؛ صداها، سایه‌ها، قربانیان و خاطره‌ی جنایت‌ها مدام به سراغش می‌آیند. او که زمانی مظهر قدرت و ترس بوده حالا در برابر چیزی ناتوان شده است که نمی‌تواند با زور از میان بردارد:؛ عذاب وجدان و حضور مردگان.

هیچ جنایتی واقعا تمام نمی‌شود.

ممکن است قربانیان کشته شوند، حقیقت پنهان بماند و عامل خشونت سال‌ها در قدرت بماند، اما خشونت رد خود را در ذهن انسان و حافظه‌ی تاریخ باقی می‌گذارد.

پیشنهاد می‌کنم حتما دو کتاب امیلی ین ملفتو را بخوانید.

مصطفی بیان / جمعه ۱۹ تیر ۱۴۰۵

یادداشتی برای رمان بیابان تاتارها

بسیاری از خوانندگان هنگام شروع رمان «بیابان تاتارها» در انتظار حادثه‌ای تکان‌دهنده یا وقوع جنگی بزرگ‌ااند؛ اما در این رمان خبری از رویدادهای پرهیجان و ملتهب نیست.

جووانی دروگو، افسری جوان، تمام عمر خود را در قلعه‌ای دورافتاده در انتظار دشمنی می‌گذراند که شاید هرگز از بیابان تاتارها سر نرسد. نکته‌ی ویرانگر داستان دقیقا همین‌جاست؛ دروگو به حضور این دشمن «امید» دارد. این دشمن نامرئی تنها دلیلی است که او را مجاب می‌کند جوانی و عمرش را در برهوت بیابان تلف کند. او به‌تدریج به این انتظار خو می‌گیرد و سال‌های طلایی زندگی‌اش را به امید رسیدن آن لحظه‌ی موعود از دست می‌دهد؛ لحظه‌ای فرضی که قرار است برایش افتخار و قهرمانی به ارمغان آورد.

اما زمان به سرعت می‌گذرد. دروگو در سکوت، انزوا و تکرار ملال‌آور روزمرگی قلعه پیر و فرسوده می‌شود. او فرصت تجربه کردن عشق و زندگی واقعی را یکی پس از دیگری می‌سوزاند، چرا که همواره باور دارد هنوز وقت باقی است و آن واقعه‌ی بزرگ سرانجام از راه خواهد رسید. در پایان درست زمانی که نشانه‌های نزدیک شدن دشمن پدیدار می‌شود، دروگو پیر و بیمار شده است و دیگر توان حضور در میدان را ندارد.

شخصیت اصلی در داستان معلق میان شایدها و اگرها زندگی می‌کند؛ شاید دشمن بیاید، شاید لحظه بزرگ فرابرسد.... و همین شاید آرام‌آرام جایگزین خود زندگی می‌شود.

از این رو «بیابان تاتارها» را بیش از آنکه رمانی حادثه‌ای یا حتی فلسفی بدانیم، باید اثری روان‌شناختی خواند.

دروگو به دشمن امید دارد؛ نه برای نابودی، بلکه برای توجیه هستی و هویت خویش.

او یک سرباز است و فلسفه‌ی وجودی یک سرباز در نبرد خلاصه می‌شود. سرباز بدون جنگ، کارمندی معمولی در حاشیه‌ی دنیاست. دروگو به امید روزی که تاتارها به مرز هجوم بیاورند این سختی را در قلعه‌ی دور افتاده تاب می‌آورد تا هویت خود را به عنوان یک سرباز مدافع از مرز حفظ کند. و سخن آخر پیشنهاد می‌کنم این اثر را حتما با ترجمه‌ی درخشان «سروش حبیبی» بخوانید.

مصطفی بیان یکشتبه ۱۴ تیر ۱۴۰۵

نشست بررسی آثار ژان تولی در انجمن کتاب سیمرغ نیشابور

گزارش تصویری از نشست وقتی مرگ لبخند می‌زند؛ بررسی سه رمان ژان تولی (آدم‌خواران، خرزهره و مغازه خودکشی)

به همت انجمن کتاب سیمرغ نیشابور / سه‌شنبه ۹ تیر ۱۴۰۵ / کتابخانه دکتر شریعتی نیشابور.

....

....

نشست بررسی آثار ژان تولی در انجمن کتاب سیمرغ نیشابور

دربارۀ داستان «عمارت سرهنگ» از مجموعه داستان «سامسارا» نویسنده مریم آمارلو

دربارۀ داستان «عمارت سرهنگ» از مجموعه داستان «سامسارا» نویسنده «مریم آمارلو»؛ «مصطفی بیان»

ماهنامه ادبیات داستانی چوک _ شماره 189 _ خرداد 1405

بخوانید:

http://www.chouk.ir/maghaleh-naghd-gotogoo/20053-2026-05-20-13-56-03.html

نشست دیدار و گفت و گو با مرجانه حسین زاده نویسنده کودک و نوجوان

نشست دیدار و گفت و گو با مرجانه حسین زاده نویسنده کودک و نوجوان

به همت انجمن داستان کودک و نوجوان نیشابور و با همکاری انجمن داستان سیمرغ نیشابور

یکشنبه 24 خرداد 1405

انجمن داستان کودک و نوجوان نیشابور

همراه با مدیران انجمن تازه تاسیس داستان کودک و نوجوان نیشابور

یکشنبه 10 خرداد 1405

بعد از 88 روز !!

سلام

امیدوارم حال همگی خوب باشد.

بعد از ۸۸ روز قطعی اینترنت، دوباره برگشتیم. در این مدت روزهای سخت و اتفاقات تلخی بر مردم سرزمینمان گذشت؛ از سوگ کودکان میناب تا .....

آرزو می‌کنیم دیگر هرگز شاهد چنین روزهای غم‌انگیزی در کشورمان نباشیم.

به امید روزهای روشن ....

شنبه 9 خرداد 1405