نویسنده و سربازِ معروفِ آزادی؛ نگاهی به زندگی و سه کتابِ مادر، دانشکده‌های من و ولگردان ماکسیم گورک

مقاله‌ی «نویسنده و سربازِ معروفِ آزادی؛ نگاهی به زندگی و سه کتابِ مادر، دانشکده‌های من و ولگردان ماکسیم گورکی» را سه سال پیش نوشتم، اما آن زمان برای چاپ به نشریه‌ای نفرستادم.

تا اینکه تصمیم گرفتم آن را برای فصلنامه‌ی «نقد و بررسی‌کتاب تهران» ارسال کنم. سرانجام مقاله‌ام در شماره‌ی ۸۲ این نشریه (پاییز ۱۴۰۴) به چاپ رسید.

نام ماکسیم گورکی برای اغلب علاقه‌مندان ادبیات روسیه آشناست. گورکی یکی از شناخته‌شده‌ترین نویسندگان روس است. زندان‌های روسیه پیش از انقلاب اکتبر ۱۹۱۷، نویسندگان بزرگی را در خود جای داده‌اند که نقش مهمی در شکل‌گیری و تحول ادبیات روسیه داشته‌اند؛ نویسندگانی چون ماکسیم گورکی و فئودور داستایوفسکی.

هرچند به باور من، داستایوفسکی چند پله بالاتر از گورکی ایستاده است و نقشی بسیار پُررنگ‌تر و ماندگارتر در ادبیات جهان ایفا کرده؛ نقشی که تاثیر آن همچنان ادامه دارد.

✍ مصطفی بیان ۱۱ دی ۱۴۰۴

یادداشتی برای رمان تانگوی شیطان اثر لاسلو کراسناهورکایی

اولش فکر می‌کنی این فقط داستانِ یک دهکده است؛ جایی دور و فرسوده، با آدم‌هایی که دیگر چیزی برای از دست دادن ندارند. اما هرچه جلوتر می‌روی، می‌فهمی دهکده فقط یک نشانی است. ماجرا از همان لحظه‌ای شروع می‌شود که همه منتظرند؛ منتظر کسی، چیزی، خبری که بیاید و این سکون را بشکند.

ایریمیاش از راه می‌رسد؛ یا شاید همیشه بوده و حالا فقط نام پیدا کرده است. اسم داشتن خطرناک است. امید وقتی اسم می‌گیرد، شکل می‌گیرد؛ می‌شود چیزی که می‌توان دنبالش راه افتاد. آدم‌ها می‌ایستند، گوش می‌دهند و تصمیم می‌گیرند باز هم صبر کنند زیرا نه ایمان دارند، بلکه چون دیگر کاری بلد نیستند.

زمانِ داستان جلو نمی‌رود؛ فقط دور خودش می‌چرخد. بعضی صحنه‌ها را دوباره می‌خوانی و حس می‌کنی قبلا آنها را خوانده‌ای. روایت عقب می‌رود و جلو می‌آید، اما هیچ‌چیز واقعا تغییر نمی‌کند؛ درست مثل ما که هر بار فکر می‌کنیم این‌بار فرق دارد.

ترسناک‌ترین بخشِ داستان «عادت» است. این‌که آدم‌ها یاد می‌گیرند در ویرانی زندگی کنند و با آن کنار بیایند.

در «تانگوی شیطان»، پایان همان جایی است که آغاز بوده، با این تفاوت که حالا می‌دانیم چقدر مشتاقانه خودمان را به این رقصِ تانگو عادت داده‌ایم!

در این رمان مسئله نه فقر است، نه ویرانی و نه حتی مرگ؛ مسئله «توهم امید و نجات» است. امیدی که دیر می‌رسد و شاید هرگز نرسد! د

هکده در تعلیق زندگی می‌کند؛ نه پیش می‌رود، نه فرو می‌پاشد. حرکت هست، اما پایانی وجود ندارد. مثل خودِ رقص تانگو: دو گام به جلو، دو گام به عقب!

«تانگوی شیطان»، داستانی پست‌مدرن با ژانری فلسفی _ اجتماعی و با حال‌وهوای آخرالزمانی است؛ روایتی از فروپاشی جمعی و توهم امید و نجات!!

مصطفی بیان / دوشنبه اول دی ماه 1404