بسیاری از خوانندگان هنگام شروع رمان «بیابان تاتارها» در انتظار حادثه‌ای تکان‌دهنده یا وقوع جنگی بزرگ‌ااند؛ اما در این رمان خبری از رویدادهای پرهیجان و ملتهب نیست.

جووانی دروگو، افسری جوان، تمام عمر خود را در قلعه‌ای دورافتاده در انتظار دشمنی می‌گذراند که شاید هرگز از بیابان تاتارها سر نرسد. نکته‌ی ویرانگر داستان دقیقا همین‌جاست؛ دروگو به حضور این دشمن «امید» دارد. این دشمن نامرئی تنها دلیلی است که او را مجاب می‌کند جوانی و عمرش را در برهوت بیابان تلف کند. او به‌تدریج به این انتظار خو می‌گیرد و سال‌های طلایی زندگی‌اش را به امید رسیدن آن لحظه‌ی موعود از دست می‌دهد؛ لحظه‌ای فرضی که قرار است برایش افتخار و قهرمانی به ارمغان آورد.

اما زمان به سرعت می‌گذرد. دروگو در سکوت، انزوا و تکرار ملال‌آور روزمرگی قلعه پیر و فرسوده می‌شود. او فرصت تجربه کردن عشق و زندگی واقعی را یکی پس از دیگری می‌سوزاند، چرا که همواره باور دارد هنوز وقت باقی است و آن واقعه‌ی بزرگ سرانجام از راه خواهد رسید. در پایان درست زمانی که نشانه‌های نزدیک شدن دشمن پدیدار می‌شود، دروگو پیر و بیمار شده است و دیگر توان حضور در میدان را ندارد.

شخصیت اصلی در داستان معلق میان شایدها و اگرها زندگی می‌کند؛ شاید دشمن بیاید، شاید لحظه بزرگ فرابرسد.... و همین شاید آرام‌آرام جایگزین خود زندگی می‌شود.

از این رو «بیابان تاتارها» را بیش از آنکه رمانی حادثه‌ای یا حتی فلسفی بدانیم، باید اثری روان‌شناختی خواند.

دروگو به دشمن امید دارد؛ نه برای نابودی، بلکه برای توجیه هستی و هویت خویش.

او یک سرباز است و فلسفه‌ی وجودی یک سرباز در نبرد خلاصه می‌شود. سرباز بدون جنگ، کارمندی معمولی در حاشیه‌ی دنیاست. دروگو به امید روزی که تاتارها به مرز هجوم بیاورند این سختی را در قلعه‌ی دور افتاده تاب می‌آورد تا هویت خود را به عنوان یک سرباز مدافع از مرز حفظ کند. و سخن آخر پیشنهاد می‌کنم این اثر را حتما با ترجمه‌ی درخشان «سروش حبیبی» بخوانید.

مصطفی بیان یکشتبه ۱۴ تیر ۱۴۰۵