تا حالا داخل یک حفره‌ی سیاه بوده‌اید؟

من خیلی وقت‌ها آن‌جا هستم؛ در حفره‌ای سیاه. مثل وقتی که آلیس هنگام دنبال کردن خرگوش درون حفره می‌افتد و سقوط می‌کند؛ اما من سقوط نمی‌کنم؛ من مثل بادکنکی رها شده‌ام که به دیواره‌های حفره برخورد می‌کند: بالا، پایین، راست، چپ… مثل فنری آزاد شده.

وقتی رمان «باشگاه مشت‌زنی» نوشته‌ی چاک پالانیک را خواندم، خودم را در آن دیدم، با این تفاوت که تایلر دردن در حفره نیست، او همراه راوی در شهر زندگی می‌کند.

اما من تجربه‌ای دیگر دارم؛ من، برخلاف تایلر، درون حفره‌ام. حفره‌ی سیاه من، مثل باشگاه مشت‌زنی، از دادن آرامش امتناع می‌کند. تایلر باید شورش کند؛ ولی من درون حفره، نیازی به شورش ندارم. من تنها هستم، مانند آلیس؛ تایلر با دوستانش در باشگاه است. هیچ رستگاری‌ای وجود ندارد، فقط تماشای یک نمایش بی‌پایان.

حفره‌ی سیاه من تصویری است بی‌انتها و بی‌شمار تصویر از اینکه چه کسی باشم و چگونه زندگی کنم.

تایلر مشت می‌زند و خون، چهره‌اش را رنگ می‌کند، اما من فقط می‌چرخم و به دیواره‌ها می‌خورم. از من پرسیدند: «درد را احساس می‌کنی؟» گفتم: «نه.» دوباره پرسیدند: «در حفره صدایی می‌شنوی؟» گفتم: «نه.»

اما تایلر هم درد را حس می‌کند و هم صدا را می‌شنود. انگار هیچ‌چیز برای من و تایلر واقعی نیست. چه چیزی در زندگی شما واقعی است؟ چه چیزی را بدون انتخاب پذیرفته‌اید؟

رمان را تمام می‌کنم؛ اما تسکین نمی‌دهد، بیدارم نمی‌کند، فقط در حفره می‌مانم. بعد از خواندن رمان، سراغ فیلمش رفتم؛ با بازی برد پیت و ادوارد نورتون. شخصیت اصلی را ادوارد بازی می‌کند. هنوز نمی‌دانم من، منم یا آن‌که در حفره است منم؟

تایلر تفنگ را در دهان راوی می‌گذارد؛ اما «منِ من»، مرا هل می‌دهد تا رها شوم. شاید آن‌که در حفره است، توهم من باشد، مثل تایلر که توهم دردن بود.

تفنگ شلیک می‌شود. من رها می‌شوم. گلوله گونه‌ی سالم دردن را می‌شکافد تا لبخند را بر چهره‌اش بنشاند. سقوط و رها شدن، لبخند را به چهره‌ام می‌آورد…

سال‌هاست مثل راوی «باشگاه مشت‌زنی»، دلم می‌خواهد درست بخوابم، خواب واقعی، خواب فراموشی. خواب آخرین آرزوی من است.

مارلا به راوی می‌گوید: «ولی تو تایلر دردنی.» اما من در زندگی‌ام مارلایی ندارم تا بگوید: «آن‌که در حفره است، خودت هستی.»

من و او دو روح در یک بدنیم و همیشه این را می‌دانستم. او همیشه کنار من است، مثل تایلر که همیشه با راوی راه می‌رفت.

تایلر با راوی حرف می‌زند، راه می‌رود، غذا می‌خورد، مشت‌زنی می‌کند. اما او با من حرف نمی‌زند، نه غذا می‌خورد، نه حتی دست می‌دهد. ولی می‌دانم او از من شجاع‌تر است، قوی‌تر، آزادتر. او رها شده است… و من نه.

شاید تایلر دردن توهم راوی است، و اونی که در حفره است توهم زندگی من. یا شاید هیچ توهمی در کار نیست. وقتی مقابل آینه ایستاده‌ایم، آن‌که در آینه است شما نیستید یا توهم شماست؟

تایلر از راوی می‌خواهد رها شود. یکی جواب بدهد: او رویای من است یا من رویای او؟ چه کسی وارد رویای دیگری شده؟ تلفن دردن زنگ می‌خورد، ولی تلفن روشن نبود!

مصطفی بیان ۱۸ بهمن ۱۴۰۴