مهرزاد مهرداد کبیر هراسان سر از بالین برمی‌دارد؛ گویی روشنایی از خوابش ربوده شده باشد. خروشان فرمان می‌دهد موبدان را احضار کنند.

موبدان در تالارِ شاهنشاهی گرد می‌آیند. مهرداد بر تخت می‌نشیند و می‌گوید: «خوابی دیدم. شبی دراز و سرد، شبی که خورشید از جهان روی گردانده بود. دو ماهی از دلِ آب به ساحل آمدند و نوزادی پسر، به سپیدیِ ماه و به گرمایِ نخستین آتش، در دستانم نهادند.»

موبدان به یکدیگر می‌نگرند؛ سکوتی سنگین تالار را درمی‌نوردد. موبدِ موبدان کتابِ آسمانی را می‌گشاید. کلماتی را زیر لب می‌خواند که تنها ستارگان معنایش را می‌دانند.

در همان دم، آوازِ سیمرغ از دلِ هفت آسمان برمی‌خیزد؛ آوازی که مرزِ زمین و سپهر را می‌شکافد. سیمرغ به سوی امارتِ مهردادِ کبیر فرود می‌آید. مهرداد از جا می‌جهد، به سوی پنجره می‌رود؛ سیمرغ را می‌بیند که بر بام نشسته است، رو به ماه.

مات و مبهوت می‌گوید: «سیمرغ آمده است!»

موبدِ موبدان سر برمی‌دارد: «شاهنشاه، این خواب نشان است. در شبِ نخستِ زمستان، آنگاه که تاریکی به اوج می‌رسد، فرزندِ نور زاده می‌شود. او را آب به ساحل می‌آورد و سنگ در آغوش می‌گیرد. او مهر است؛ نگهبان، زاده‌ی شبِ یلدا. خدایان از او پاسداری می‌کنند تا روزی روشنایی را دوباره به جهان بازگرداند.»

مهردادِ کبیر می خروشد: «کدام آب؟! کدام سنگ؟! ما صاحبِ هفت دریايیم، و شبِ زایش نزدیک است.»

به فرمانِ شاه، سُمِ اسب‌ها در هفت سویِ قلمرو طنین می‌اندازد. سواره ‌نظام به راه می‌افتد؛ شمشیرها صیقل خورده‌اند، آتش در دلِ تیغه‌هاست.

ماه بر فراز آسمان و برف سنگین می‌بارد. اسب‌ها زیر بارِ سرما درمانده‌اند.

در آن‌سوی جهان، سیمرغ بال می‌گشاید و به سوی دریا می‌رود؛ جایی که برف فرو نمی‌ریزد و آب، آیینه‌ی ماه است.

آوازِ دلفین‌ها در آب می‌پیچد؛ نوزادی را از دلِ دریا بیرون می‌آورند. نوزاد سپید است. او را بر تخته ‌سنگی می‌گذارند؛ سنگی که شاهدِ پیمان‌ است.

اکنون نوبتِ سیمرغ است: نگهبانِ زایشِ مهر.

سُمِ اسب‌ها به ساحل نزدیک می‌شود. مردانِ مهردادِ کبیر، خسته و یخ‌زده، می‌رسند. سیمرغ را می‌بینند که بر سنگ پیمان نشسته است، اما نوزادی نمی‌بینند. فقط گریه‌ی نوزاد را می‌شنوند.

اسب‌ها با شنیدنِ آن صدا رم می‌کنند؛ مردان بر زمین می‌افتند و سلاح‌ها پراکنده می‌شود.

و این‌گونه، در درازترین شبِ سال، مهر زاده می‌شود؛ پنهان از چشمِ شاه. این وعده¬ی خدای مهر است.

مصطفی بیان / یلدا 1404