مهرزاد
مات و مبهوت میگوید: «سیمرغ آمده است!»
مهردادِ کبیر می خروشد: «کدام آب؟! کدام سنگ؟! ما صاحبِ هفت دریايیم، و شبِ زایش نزدیک است.»
ماه بر فراز آسمان و برف سنگین میبارد. اسبها زیر بارِ سرما درماندهاند.
اکنون نوبتِ سیمرغ است: نگهبانِ زایشِ مهر.
اسبها با شنیدنِ آن صدا رم میکنند؛ مردان بر زمین میافتند و سلاحها پراکنده میشود.
و اینگونه، در درازترین شبِ سال، مهر زاده میشود؛ پنهان از چشمِ شاه. این وعده¬ی خدای مهر است.
مصطفی بیان / یلدا 1404
+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم آذر ۱۴۰۴ ساعت 18:8 توسط مصطفی بیان
|
داستان نویس ، روزنامه نگار ادبی و موسس انجمن و جایزه داستان سیمرغ نیشابور.