متن زیر در شماره 469 (9 اردیبهشت 1391) در هفته نامه چهل چراغ چاپ شده است

 

یکی از شب های چهارشنبه سال 1300 – برلین

شش نفر بودند و همگی ایرانی و غریب، هر شب چهارشنبه دور هم جمع می شدند هم شب نشینی بود و هم هیئت تحریه به مجله ی کاوه که دور از وطن و در آلمان منتشر می شد. این شش نفر و مجله ی کاوه بازمانده ی کمیته ی ملیون ایرانی بود که در برلین حیات سیاسی خود را دنبال می کرد. اعضا عبارت بودند از: محمد قزوینی، ابراهیم پورداوود، سید حسن تقی زاده، کاظم زاده ی ایرانشهر، نصر ا... جهانگیر و جوان تر از همه سید محمد علی جال زاده؛ و اکنون نوبت محمد علی بود که بخواند.

سید محمد علی حکایت کوتاه خود را که محض تفریح خاطر نوشته بود، خواند: فارسی شکر است: «هیچ جای دنیا تر و خشک را مثل ایران با هم نمی سوزانند. پس از پنج سال در به دری و خون جگری هنوز چشمم در بالای صفحه ی کشتی به خاک پاک ایران نیافتاده بود که آواز گیلکی کرجی بان های انزلی...

داستان تمام شد، به چهره ی یکایک اعضا نگریست. منتظر عکس العمل آنان بود. چشمان علامه قزوینی برق می زد و نوشته او را ستود. از همان روز و با همین ستایش جمال زاده بود که داستان کوتاه فارسی با نام جمال زاده در سال 1300 با چاپ آن در نشریه ی کاوه رقم خورد.

گروه دیگری از ادیبان کهنه‌کار بودند که به آن‌ها «ادبای سبعه» می‌گفتند و به گفته «مجتبی مینوی» هر مجله و کتاب و روزنامه‌ای که به فارسی منتشر می‌شد از آثار قلم آن‌ها خالی نبود. این هفت تن که در واقع بیشتر از هفت تن بودند.  شامل کسانی چون محمد تقی بهار، عباس اقبال آشتیانی، رشید یاسمی، سعید نفیسی و بدیع الزمان فروزانفر و محمد قزوینی می‌شدند. گروه ربعه این نام را برای دهن‌کجی به این افراد (که به نظر ایشان کهنه‌پرست بودند) انتخاب کردند. گفت‌وگو و دیدارهای گروه ربعه در رستوران‌ها و کافه‌های تهران بود از آن جمله کافه قنادی رُزنوار که در حدود سال 1310 پاتوق صادق هدایت و دوستان به‌شمار می‌آمد. بعدها نیز افراد دیگری چون پرویز ناتل خانلری، عبدالحسین نوشین، غلامحسین مین باشیان و نیما یوشیج به گروه ربعه اضافه شدند. این گروه به فعالیت‌های ادبی و فرهنگی پرداختند و آثاری چند در این سال ها با همکاری همدیگر انتشار دادند. مینوی درباره ی این دوران می‌گوید: «ما با تعصب جنگ می‌کردیم و برای تحصیل آزادی می‌کوشیدیم و مرکز دایره ی ما صادق هدایت بود.»

می خواهیم به این برسیم که آن قدیم ها که نه تلفنی همراهی بود که صحبت کنند و نه اینترنتی بود که ایمیل به هم ارسال کنند؛ چه جور مردم عصر ما عصرها را شب می کردند و شب ها را صبح. داستان درباره همین است که آدم ها چه طور حرف می زنند و چه طور داستان می نویسند.

حکایت، قصه، افسانه، تمثیل، داستان، رمان و ... هرچه که هست به گفته ی مولانا جلال الدین بلخی پیمانه ای ظرفی و وسیله ای برای بیان حقایق و معارف و پیام ها و سخن هاست، در گذشته به شکل داستان و نکات فنی آن کمتر توجه می شد، و امروزه بیشتر، در هر حال آن دانه یا معنی علت اصلی پردازنده ی داستان بوده و هست.

و امروز، کمتر از گذشته، کافی شاپ ها پاتوق نویسنده های معاصر کشورمان و کتاب فروشی ها محل خواننده های دائمی کتابِ نویسندگان محبوبشان می باشند! آیا کافی شاپ ها، قهوه های همیشگی را سر میز نویسندگان نمی آورند یا نویسنده ها رمقی برای آمدن به کافی شاپ ها در پشت ترافیک پر ازدحام خیابان شهر را ندارند!؟

دیگر نیازی به توضیح اضافه نیست. خودتان بهتر می دانید که هشتاد سال پیش، وقتی صادق هدایت به کافه قنادی رُزنوار  به همراه دوستانش می آمد. بعد از خواندن داستان «داش آکل» آنها را یه یک کیک خامه ایی دعوت می کرد، شاید طعم شیرین کیک خامه ایی به طعم شیرین داستان «داش آکل» صادق نرسد!