منطقه ممنوعه
منطقه ممنوعه
قضیه مربوط به چند سال پیش از این است، من و دوستم هومن برای دیدن دشت لاله ها در یک روز تعطیلی به دامنه های کوه نزدیک روستای مادربزرگم سر زدیم. باد کم کم سخت شد. به آسمان نگاه انداختم. هومن هم با دقت به آسمان خیره شد. گفت:
-: کیارش! هوا گند است.
از غرش رعد و جست و خیز برق به ترس افتادیم. دوان دوان از تپه ایی سبز و نرم بالا رفتیم. باورمان نمی شد، دشت لاله ها جلویمان سبز شد. به دماغ مان بوی خوش گل لاله می رسید. از زیر پایمان گاه پروانه هایی پر می زد، گاه ملخی به هوا می پرید.
پاهایمان را تا زانو از لاله پر کرده بود. بی اختیار در جایمان ایستاده ماندیم. سگ بزرگ بدریخت با دندان های تیزش جلوی پامان سبز شد. چشمان درشت سگ را خون پخش کره بود. آهسته به هومن نگاه انداختم. رنگش پریده و در بالای ابروانش دانه های عرق پیدا شده بودند.
آهسته گفتم:
-: چکار کنیم!؟
هومن، آب دهانش را قورت داد و گفت:
-: از سر جات تکان نخور!
سگ از ما چند قدمی دورتر شد. ما از سگ چشم برداشتیم، پهلوی خود مردی قد بلندی را دیدیم که اسلحه ایی در دست داشت. روی سرش کلاه لبه داری داشت و لباسش خاکستری بود. با صدای نیمه کلفتش گفت:
-: چرا به منطقه ممنوعه آمدید!؟
رنگمان پرید. مثل سنگ بر روی زمین میخکوب شدیم. پرسیدم:
-: منطقه ممنوعه!؟
سرش را به حالت تاسف تکان داد و گفت:
-: تنها هستید؟
هومن پاسخ داد:
-: بله...!
مرد زیر لب غرغر کرد:
-: سر راه تابلو منطقه ممنوعه ندیدید!؟
گفتم: هوا ناآرام شد، برای همون به تابلویی دقت نکردیم!
مرد با دقت به آسمان نگاه انداخت و از ما خواست که هر چه زودتر به خانه برگردیم. ما هم به حرفش گوش دادیم و از مسیری که آمدیم، بازگشتیم.
هوا تاریک شده بود. می دانستیم که در خانه ما را سرزنش می کنند، حتی احتمالا یک دو سیلی آبدار هم هدیه بگیریم؛ ولی با وجود آن از دیدن دشت لاله ها خوشحال و خرسند بودیم.
جلوی در خانه، پدرِ من و هومن نگران و خشمگین ایستاده بودند. چشمانشان را سرخ سرخ، خون پخش کرده بود. سبیل هایشان را جلوی ما تاباندند. من و هومن دست هایمان را گرفتیم و منتظر عکس العمل آنها ماندیم.
مصطفی بیان
داستان نویس ، روزنامه نگار ادبی و موسس انجمن و جایزه داستان سیمرغ نیشابور.