شب یلدای من

همین چند وقت پیش که رسما شمع ورود به 29 سالگی ام را فوت کردم؛ بر خلاف تصورم، امسال دُمِ بی زبانم توی تله سرنوشت گیر کرد و دلِ مظلومم اسیر یک انسان مهربان شد!

بزرگ ترین تصمیم زندگی ام که تا همین دو – سه سال پیش خیال فکر کردن را هم نداشتم، امسال گرفتم. با اتومبیلی که تازه خریدم (قبل از گرانی دلار و طلا) و دسته گلی از گل های بنفش زنبق ( گل مورد علاقه مهربان) توی خیابان های پاییزی گاز می دهم.

احساس فوق العاده ایی دارم. بی خیال از اینکه برنامه ریزی کرده بودم که این تصمیم بزرگ را بعد از سی سالگی بگیرم و چرا این طوری شد و چرا آن طوری شد!؟ به صراحت می گویم که به شدت با «این طوری شدن» عالیم، احساس خوبی دارم و به معنی واقعی کلمه خوشحالم.

حالا من یک مرد متاهل هستم که طبق نصیحت های بزرگتر ها و رواشناسان، باید بحران جدید متاهل و متعهد بودن را آغاز کنم؛ برای همین کیفم را برداشتم و زیر بارش اولین برف زمستان راه افتادم. به قدم های پایم که روی برف نقش بسته نگاه انداختم. با دیدن ردِ پایم، می توانم از بزرگ شدنم لذت ببرم و هیچ استرس و نگرانی هم خیالم نیست چون که در همین ابتدای راه، توکل به حضرت دوست کرده ام.

دوست دارم شما برادران و خواهران مهربانم را که سال ها با شما هستم در شادی آغاز زندگی جدیدم شریک بدانم. برایم دعا کنید.

   ممنون

  مصطفی و سارا

  اول دی 1391