نقد ادبی يا پيتزا؟!

قبلاً هم نوشته‌ام حالا هم مي‌نويسم و متأسفانه، احتمالاً، بعداً هم خواهم نوشت كه نقد ادبي، جايگاه‌اش در ادبيات اين كشور و در پيشگاه مخاطبان و البته توليد‌كنندگان ادبي، مشخص نيست. نقد ادبي در ايران فاقد اين قدرت است كه به افزايش مخاطب و شمارگان يك اثر ادبي بيفزايد يا در صورت لزوم
[و رسيدن به اين نكته كه يك اثر ادبي فاقد كيفيت تا چه ميزان مي‌تواند بر بازار نشر، تأثير منفي داشته باشد] از مخاطبان و شمارگان يك اثر بي‌كيفيت بكاهد.
آن قدر نقد ادبي دچار بحران مخاطب است كه منتقدان مجبور شده‌اند مثل پيتزافروشي‌هاي كم‌جا و بي‌جا كه «پيتزا لقمه» مي‌فروشند، «نقد لقمه» بنويسند اين‌طرف و آن‌طرف و در اين نشريه و آن نشريه تا بلكه جايي ديده شود بلكه خوانده شود پسنديده شود!
چنين روندي، گرچه مي‌تواند موجب شادماني زودگذر برخي توليد‌كنندگان ادبي باشد [كه دلخوشي‌ از نقدهاي سليقه‌اي ندارند!] اما در درازمدت، كار را به جايي مي‌رساند [كه همين حالا هم كار را به اين جا رسانده] كه ديگر به جاي انتشار لااقل 20 تا 30 نقد در قبال هر اثرشان، حداكثر 3 تا 4 نقد، درباره واپسين آثارشان منتشر شود [آن هم تازه با اتكا به انواع لطايف‌الحيل و پادرمياني ناشر و اين و آن، كه آن چند نفر منتقد هنوز سرپا، «مرور»ي بنويسند بر اين آثار]واقعيت امر اين است كه ديگر «نقد لقمه» هم جواب نمي‌دهد؛ جامعه‌ ادبي ايران بايد موضع ارزش‌گذارانه ادبي و اقتصادي‌اش را در قبال «نقد» روشن كند؛ ببينيد! «نقد ادبي» هم يك «واحد توليدي» است. بايد گردش اقتصادي داشته باشد!