قاتلی که داستان مقتولش را می‌خواند؛ این شروع یکی از عجیب‌ترین مواجهه‌های داستانی است. «شبح الکساندر ولف» از خواننده می‌پرسد: اگر مقتول شما زنده و نویسنده باشد، بعد از خواندن کتابش چه خواهید کرد؟

نویسنده، خواننده را از همان پاراگراف اول درگیر داستانی شبه‌پلیسی و معمایی می‌کند: «آیا مردی که سال‌ها پیش کشتمش، هنوز زنده است؟ و حالا کجاست؟». این کشش داستانی مخاطب را با شتاب پیش می‌برد، اما در یک‌سوم پایانی و به‌ویژه صحنه ی آخر، بار فلسفی آن‌قدر سنگین و فشرده می‌شود که از ریتم پیرنگ و تعلیق داستان می‌کاهد؛ گویی مسیر اثر از «حل معما» به سمت «ارائه ی درسنامه یا رساله‌ای فلسفی» تغییر جهت می‌دهد. اگر اثر در همان چارچوب ژانر رازآلود و معمایی باقی می‌ماند، می‌توانست به‌مراتب جذاب‌تر باشد.

انگار نویسنده بیش از حد شیفته ی «مفهوم بودن ولف» شده و فراموش کرده است که ما می‌خواهیم «شبح ولف» را ببینیم، نه «تفسیر ولف» را. او به‌جای آنکه اجازه دهد حضور ترسناک، مبهم و مرموز ولف را حس کنیم، تلاش می‌کند معنای پوچی یا سرنوشت را مستقیما در ذهن خواننده بنشاند. هیچ‌چیز تلخ‌تر از این نیست که مخاطب ببیند داستانی که ظرفیت عمیق شدن در ذهن را داشت، توسط خود نویسنده رو می‌شود.

با این‌همه اگر به داستان‌های روان‌شناختی، فلسفی و تامل‌برانگیز علاقه‌مندید، پیشنهاد می‌کنم این رمان را از دست ندهید.

مصطفی بیان / یکشنبه ۸ شهریور ۱۴۰۵