غول‌های ادبيات و ورزش

بعد از عدم استقبال از دو رمان اوليه ريچارد فورد، او به عنوان خبرنگار در مجله ورزشي اينسايد اسپورت در نيويورك مشغول كار شد. اين مجله در سال 1982 تعطيل شد و وقتي جانشين مجله آن از استخدام فورد خودداري كرد، او بار ديگر سراغ داستان و رمان برگشت. رماني كه فورد بعد از سر گذراندن اين تجربه نوشت، ورزشي‌نويس نام داشت كه داستان رمان‌نويس شكست‌خورده‌اي است به نام فرانك باسكومب كه با رنج‌هاي ناشي از فروپاشي ازدواج و مرگ پسرش دست و پنجه نرم مي‌كند. باسكومب در اوايل رمان برداشت خود از حرفه خبرنگاري خود را اين چنين بيان مي‌كند: «اگر ورزشي‌نويسي چيزي يادتان بدهد، اين است كه اگر زندگي‌تان كمترين ارزشي هم داشته باشد، بايد دير يا زود در انتظار رويارويي با دريغ و افسوسي سخت و جانكاه باشيد.» اما اين رمان چندان جاي دريغي براي فورد باقي نگذاشت، چون برايش شهرت و اعتبار ادبي به ارمغان آورد و يكي از دنباله‌هايش هم برنده جايزه پوليتزر شد.
رمان‌نويس‌هاي آمريكايي معمولا هر وقت كه خواسته‌اند كار خود را جدي بگيرند، در آثار خود به سراغ سوژه‌هاي ورزشي رفته‌اند. شايد بهترين رمان ورزشي تاريخ ادبيات آمريكا موبي‌ديك باشد كه با ورزش به عنوان شغل و حرفه برخورد مي‌كند. چون موبي‌ديك بيش از هر چيز در واقع رماني در مورد صيد نهنگ و تاريخچه، تكنيك‌ها و سنت آن است. بخشي از جذابيت اين سوژه براي ملويل هم به اين بود كه او را قادر مي‌ساخت از «دريغ و افسوسي سخت و جانكاه» حرف بزند دريغ و افسوس اهب كه نهنگي پايش را قطع كرده و او بقيه عمرش را صرف انتقام مي‌كند.
براي شماري از نويسندگان آمريكايي هم نگارش رمان‌هايي با محوريت سوژه‌هاي ورزشي، مدركي دال بر آشنايي‌شان با زندگي توده‌ها و شناخت‌شان از جامعه است. از جمله اين نويسندگان مي‌توان به همينگوي اشاره كرد كه با نگارش داستان‌هايي درباره ماهيگيري و گاوبازي، قصد داشت ثابت كند شناختش از زندگي محدود به كتاب‌ها نيست.
اما نويسندگان ديگري هم هستند كه با هدف اندكي متفاوت به سراغ ورزش رفته‌اند: براي نشان دادن اينكه آمريكا را مي‌شناسند و مي‌فهمند. فيتزجرالد گتسبي را به دنياي زيرزميني ورزش و دلال‌هاي شرط‌بندي غيرقانوني بيسبال ارتباط مي‌دهد تا نشان دهد او در ديگر جنبه‌هاي زندگي‌اش هيچ توهمي ندارد. دن دليلو هم رمان مشهور خود جهان زيرين را با توصيف آخرين مسابقه بيسبال جام قهرماني 1951 بين بروكلين داجرز و نيويورك جاينتز آغاز مي‌كند. در اين مسابقه جاينتز برنده مي‌شود ولي سپس مشخص مي‌شود كه اين تيم علائم مخفي تيم حريف را سرقت كرده است. در عرض چند سال هر دوي اين باشگاه‌ها نيويورك را رها مي‌كنند و به كاليفرنيا نقل مكان مي‌كنند و دليلو از اين لحظه براي نمايش تباهي آمريكا استفاده مي‌كند. هر چند معمولا بيسبال به خاطر سنت طولاني‌تر و جذابيت بيشترش از نظر تحليلي، نويسندگان را جذب خود مي‌كند، اما هنگامي كه جان آپدايك مي‌خواهد به بن‌بست رسيدن زندگي يك آمريكايي معمولي را در رمان بدو خرگوش توصيف كند، به سراغ بسكتبال مي‌رود. براي آدم‌هايي مثل قهرمان رمان آپدايك، بلوغ و ورود به بزرگسالي به معناي از دست رفتن اهميت همه‌ چيزهايي است كه پيش از اين داراي اهميت بودند و موجب لذت و كسب هويت فرد مي‌شدند. چنان كه آپدايك از زبان قهرمانش مي‌نويسد: «زماني من يك كار درست انجام دادم. بازيكن بسكتبال درجه يكي بودم. واقعاً بودم. و وقتي در چيزي درجه يك باشيد، حالا هر چيزي، ديگر درجه دو بودن هيچ لذتي براي‌تان نخواهد داشت.» رمان آپدايك همچنين اثري درباره طبقات اجتماعي و مشكلات نژادي است و ورزش هميشه محمل خوبي براي پرداختن به اين گونه مسائل بوده است. سال بلو هم در رمان راولستاين، به سراغ بسكتبال مي‌رود و براي توصيف هنر مايكل جردن در زمين بسكتبال تلاش مي‌كند: «مردان جوان راولستاين همگي شيفته بسكتبال بودند. مايكل جردن نابغه‌اي بود كه هنرش را پيش چشمان‌شان به نمايش مي‌گذاشت. راولستاين هم خود را عميقا دلبسته جردن هنرمند احساس مي‌كرد. عادت داشت بگويد بسكتبال در كنار موسيقي جاز مهم‌ترين پيشكش سياهان به زندگي آمريكايي است.» اما مشكل اينجاست كه از نگاه يك ورزشكار يا علاقه‌مند حرفه‌اي ورزش، هيچ كدام از اينها توضيح نمي‌دهد كه چرا مايكل جردن از بقيه بهتر است. از هر چه بگذريم، رمان‌نويس‌ها كارشناسان خوبي نيستند و توصيف‌شان از ورزش هم لزوما قابل اعتمادتر از توصيف‌شان از كارهاي ديگر نيست.