شناسایی

ما سه هم استانی بودیم. شهرام از همه ما بزرگ تر بود و بعد از او، من و بهروز بودیم که بهروز کوچک تر و ساده لوح ترین ما بود. شهرام در پایتخت بزرگ شد و فارغ التحصیل دانشگاه بود. هر روز صبح بهروز با فرمانده یکی به دو می کرد چون دلش می خواست همراه ما بیاید برای شناسایی مناطق دشمن. نمی دانم چرا بهروزِ پانزده ساله سر این مسئله اصلا کوتاه نمی آمد. شهرام هم به فرمانده قول می داد مواظب بهروز باشد. شهرام از این فداکاری ها زیاد داشت. یک روز تصمیم گرفتیم برای شناسایی به نزدیکی پایگاه دشمن برویم.

از سنگرمان بیرون زدیم. تا پایگاه دشمن سی کیلومتر راه بود. پنج کیلومتر راه آمدیم تا رسیدیم به قبرهای دسته جمعی. برای اولین بار بدون ترس و لرز وارد قبرهای دسته جمعی شدیم. بهروز داخل یکی از سوراخ های قبرها افتاد. شهرام به من دستور داد تا او را بیرون بکشیم. بدن بهروز چنان گیر کرده بود که شهرام ناچار شد با دستانش جنازه ها را کنار بکشد تا عاقبت بهروز بیرون آمد. بهروز بدون معطلی شهرام را در آغوش گرفت. معلوم بود؛ خیلی ترسیده است.

بعد از قبرهای دسته جمعی راهی باتلاق ها شدیم. تا وقتی تجهیزات داشتیم پیشروی کردیم ناگهان شهرام داخل باتلاق ها گیر افتاد. شهرام فریاد زد برویم و پشت سرمان بر نگردیم. بهروز به گریه افتاد.

دو هفته بعد، عملیات با موفقیت انجام شد و پایگاه دشمن به تصرف بچه ها افتاد. بهروز ماجرا را برای همه بچه های گُردان تعریف می کرد. هم در شرح ماجراهای شناسایی و هم در فداکاری شهرام.

مصطفی بیان