ندای

یکی از این روزها با چیزی روبرو خواهم شد که همه از آن هراس دارند. ولی  من در همین زندگی یکبار آن را تجربه کرده ام. خیلی هم بد نبود. بعد از حادثه اولین ایست قلبی ام، دکتر فکر کرده بود تمام کرده ام. افشین کارگر مغازه ام که حدود پانزده یا شانزده سال بیشتر ندارد؛ می گوید احساس کرده من هنوز زنده ام و دارم این را به او ندا می دهم. به دکتر گفت من زنده ام. حرفش را باور می کنم که به معنای واقعی کلمه ندای مرا شنیده است. ولی اطرافیان حرف من و افشین را قبول ندارند و می گویند اون ندای من نبوده!

ولی من حرف آنها را باور ندارم. باور دارم که این ها را در جهانی که هشتاد و دو سال زندگی کرده ام ، تجربه کرده ام. دلیلی نمی بینم آنها چنین ارتباطی را نتوانند باور کنند. من از معجزه یا سیر ارواح حرف نمی زنم. تنها معجزه این است که در آن لحظه افشین با اورژانس تماس گرفت.

می دانم که در راه است و از آن نمی ترسم چون معتقدم آن سوی مرگ، چیز ترسناکی وجود ندارد. امیدوارم تا حد ممکن از درد و رنج، معاف باشم. آن روز دیگر ندایی نخواهم داد. خواهم مُرد. فقط یک سوال در ذهنم باقی مانده است. بعدش چه می شود؟

مصطفی بیان