خدمتکار

خدمتکارهایش بیشتر از یک هفته دوام نمی آوردند. یک روز دختری جوان به نام فریبا سراغم آمد. قدی بلند و اندامی لاغری داشت. زیبا و با نمک بود. گفت اهل یکی از شهرهای خراسان شمالی است و دانشجوی اینجاست. رشته اش میکروبیولوژی است. تا به امروز نام چنین رشته ایی  به گوشم نخورده بود. زیرا فقط بچه های اقوام و دوستان، پزشکی و مهندسی قبول می شدند و غیر از نام این رشته ها، رشته میکروبیولوژی به گوشم نخورده بود. تلفظش برایم سخت بود. فریبا برایم توضیح داد که فقط با میکروب سرو کار دارد و من به شوخی بهش گفتم:

-: پس آلودگی ها رو خوب می شناسی!؟

لبخند بر چهره نازش دوید و گفت:

-: شاید خانم!

آن طور که خودش می گفت تا حالا توی زندگی اش بیرون کار نکرده است، چون نیاز مالی نداشت. ولی یک سال قبل پدرش درگذشت و مجبور شد برای مخارج تحصیلش در این شهر بزرگ کار کند.

فریبا چند روز اول اصلا جیک نمی زد. بعد از این که صبحانه ام را می آورد شروع می کرد به جارو کردن. اولی باری که جارو کدنش را دیدم، لبخند رضایت بر چهره ام نشست. انتظار نداشتم دختری جوان اینگونه تمیز و مرتب کار کند؛ مانند یک کد بانو!

روزها همین طور در سکوت می گذشت تا این که یک روز صبح بعد از این که صبحانه ام را داد، ظرف میوه خوری ام که یادگار عروسی بود از دستش افتاد و شکست.

مثل چوبی خشک به زمین میخکوب شد و شروع کرد به گریه کردن. نمی دانستم آن لحظه چه عکس العملی از خود نشان بدهم. از یک طرف خیلی ناراحت بودم و از طرف دیگر می دانستم فریبا مقصر نیست. کنارش ایستادم و سرش را روی شانه ام گرفتم.

-: خانم! ببخشید، از دستم سٌر خورد.

-: اون هم مثل من عمرش رو کرده بود؛ اشکالی نداره فریبا جان. فدای سرت.

مکث کرد. بعد دوباره شروع به گریه کردن کرد. بعد از این ماجرا سکوت و خجالت فریبا از من ریخت و صمیمی تر شدیم..

برایش توضیح دادم که در ساری بزرگ شدم ولی به خاطر همسرم که یک نظامی بود مجبور شدیم به تهران مهاجرت کنیم. خانواده ام متوسط بودند و برخلاف خانواده همسرم ادا و اصول اعیانی زیاد بلد نیستم. به همین خاطر حالا که سنی ازم گذشته، در ارتباط با خدمت کارها یک جور حس دوستی و یا خواهری به ام دست می دهد.

او از بچه هایم پرسید و من برایش توضیح دادم که دو دختر دارم و یک پسر که همه آنها در خارج از کشور زندگی می کنند و فقط نوروز در کنارم هستند.

مدتی بعد به فریبا آشپزی یاد دادم و او هم خیلی سریع یاد گرفت. خجالت زده بهم گفت:

-: تا حالا آشپزی یاد نداشتم و از روی کتاب آشپزی، غذا درست می کردم!

با وجود این که آرامش به زندگی ام برگشته بود، ولی با رسیدن تابستان احساس بدی با من بود. نمی دانستم با نبود فریبا چه کنم. منتظرم فریبا از جلسه آخرین روز امتحان ترمش برگردد تا ازش بپرسم که برنامه تابستانش چیست. امیدوارم تنهایم نگذارد.

اما راستش را بخواهید مادر فریبا منو غافلگیر کرد. او از من خواست برای مدتی مهمان خانه آنها باشم. خیلی خوشحال بود، حالا احساس ناراحتی نداشت؛ ممنونم فریبا جان!

مصطفی بیان