خانه ی پدری

هنوز سه ماه از درگذشت پدرم نگذشته بود که یک روز صبح سروکله ی دو مرد کت و شلواری و یک خانم خوش تیپ به خانه پدری ام پیدا شد. آنها با چشمانی حیرت زده به خانه پدری ام زل زده بودند. ترس برم داشت؛ چون اسم و شغل و چیزهای زیادی درباره من می دانستند. ولی نه! انگار قیافه شان به سازمان های اطلاعاتی و امنیتی نمی خورد و به جای آن کیف پر پولی با خودشان آورده بودند. تا حالا شنیده اید که یک جا ایستاده اید و ناگهان یک کیسه پول از آسمون بیفته جلوی پایتان!؟ حالا در مورد من این جمله صدق کرده است!

یکی از آن دو مرد جلو آمد. دستش را دراز کرد و با احترام سلام گرمی به من گفت.

پرسیدم: شما!!؟؟

آنها گفتند که شیفته خانه پدری ام هستند و حاضرند پول خوبی در ازای خرید آن به من بدهد. اول این پا و اون پا کردم و جواب سرد منفی به آنها دادم. ولی وقتی قیمت پیشنهادی آنها را شنیدم؛ زبانم بند آمد.

آنها یک خانه قدیمی می خواستند که بنای ساختمانی اش مربوط به دوره پهلوی اول باشد. آنها از خانه پدری ام خیلی خوششان آمده بود.

مرحوم پدرم در این خانه ازدواج کردندو من در این خانه تولد یافتم و بزرگ شدم و امروز من هستم و خاطرات پنجاه سال زندگی در این خانه! ای کاش سرو کله آنها به اینجا باز نمی شد. ولی حقیقتش من فریب قیمت پیشنهادی آنها شدم و خاطرات پنجاه ساله خانه پدری ام را بعد از چند روز به آنها فروختم.

دو سال بعد از درگذشت پدرم، سری به شهرمان زدم. با شگفتی و غرور زل زده بودم به خانه پدری ام که در و پنجره هایش مانند پنجاه سال قبل تمیز و مرتب شده بودند. داخل خانه شدم، آنجا پاتوق هنرمندان و آدم های عجیب و غریب شده بود. خانه‌ای با پنجاه سال قدمت، اینک موزه و خانه  هنرنمایی هنرمندان، نویسندگان و شاعران ایران شده است!

یک دفعه نمی دانم مردی با موهای بلند و کت و شلواری تک کنارم سبز شد. سیب قرمزی به دستم داد. سیب درخت خانه پدری ام است که هنوز میوه می دهد. او برخلاف من، خوب من را می شناخت. زیر درخت سیب ایستادیم. درختی که سال های نوجوانی ام را کنار پدر می نشستم و سیب گاز می زدم.

مصطفی بیان

این یادداشت در هفته نامه «همشهری جوان» شنبه 7 اردیبهشت 92 منتشر شد.