انتشار زندگينامه‌هاي تازه در پنجاهمين سالمرگ سيلويا پلت

50 سال پيش در ماه فوريه و در اثناي سردترين زمستان ثبت‌شده در تاريخ انگلستان، سيلويا پلت به آپارتمانش در لندن رفت، فر گاز را روشن كرد و سرش را داخل فر برد و با استنشاق گاز به زندگي خود پايان داد. در همان زمان، آن سكستون-شاعري امريكايي كه دوست و دنباله‌روي مكتب او- بود، خودكشي پلت را يك حركت درخشان در كارنامه‌ هنريش قلمداد كرد. سكستون كه خودش هم بعدها دست به خودكشي زد، در آن زمان به?طرزي شگفت‌انگيز پيش بيني كرد كه ارزش اين ميراث پلت نيم قرن پس از مرگش بر همگان آشكار خواهد شد. به ياد داشته باشيد: بهترين مجموعه شعر او «آريل» بعد از مرگش منتشر شد و رمان زندگينامه‌اي‌اش «حباب شيشه» اندكي پيش از مرگش به چاپ رسيد. بعدها «مجموعه اشعار» او برنده جايزه پوليتزر شد و «حباب شيشه» بدل شد به يكي از پرخواننده‌ترين كتاب‌هاي قرن بيستم. قدرت آن آثار – كه ردي از تصحيح شوهرش تد هيوز هم در آنها ديده مي‌شد- موجب شد تا افسانه سيلويا پلت قوت بگيرد. نكته‌ كليدي اين افسانه عمر كوتاه پلت و مرگ خودخواسته او بود. خوانندگان تلاش مي‌كردند تا شواهدي بيابند از مشكلات رواني او: ذهنيتي غير‌طبيعي كه مي‌توانست اثر هنري خشني چون «ددي» را خلق كند و او را به سمت انتحار در سي‌سالگي پيش ببرد. نوعا براي اين جست‌وجوها دو پاسخ مي‌توان يافت: يا ديوانگي يا افسانه‌پردازي. تعداد پژوهش‌هايي كه چنين پاسخ‌هايي را به حقيقت زندگي پلت نسبت مي‌دهند از تعداد كل نوشته‌هاي داستاني و اشعار او بيشتر هستند. حالا در پنجاهمين سالمرگ او، دو كوشش تازه در نوشتن زندگينامه‌اش انجام گرفته و به چاپ رسيده است كه با استقبال زيادي مواجه شده‌اند. كارل راليسون، استاد روزنامه‌نگاري در دانشگاه سيتي نيويورك در كتاب خود با نام «ايزيس امريكايي» تغييري مدرن به منظر اسطوره‌يي را پيشنهاد مي‌كند: او مدعي است پلت بعد از مقبوليت در فرهنگ عامه به طرز بي‌شرمانه‌يي اشتياقش به هنر سطح بالا و هنر سطح پايين را در هم‌ آميخته مي‌بيند. راليسون مي‌نويسد كه حقيقت اين است كه پلت مي‌خواست در نازل‌ترين سطح يك ايزيس امريكايي باشد. او همانند ايزيس-الهه مصر باستان- مي‌خواست مادر و همسري آرماني باشد اما قدرت و سحر و استقامت خود را حفظ كند. شايد حق با راليسون باشد كه مي‌گويد پلت دلش مي‌خواست «در مركز آگاهي مدرن» قرار گيرد. اندرو ويلسون كه او نيز روزنامه‌نگار است در كتاب خود «آواز عاشقانه دختر ديوانه» ترجيح مي‌دهد كه ريشه‌هاي جنون پلت را در ساليان پيش از ازدواجش با تد هيوز جست‌وجو كند. خواه پلت را يك ايزيس بدانيم يا يك فرانكنشتاين او ما را تحت تاثير قدرت آفرينش خود قرار مي‌دهد. آن انرژي-كه بخشي از آن درخشان و بخشي از آن خودپسندي عنان‌گسيخته، بخشي از آن جنون و بخشي از آن بيماري روحي است- هنوز خوانندگان را مسحور خود مي‌كند و هنوز هيچ نوع دسته‌بندي روان‌كاوانه يا اسطوره‌پردازانه نمي‌تواند توصيفي منصفانه از او به دست دهد. پلت روح سركش خود را چنان مهار كرده بود كه نمي‌گذاشت به وظايف سنتي‌اش در مقام يك مادر و يك همسر لطمه‌يي وارد كند، اما در همين وضعيت توانست برخي از شاهكارهاي شعر قرن بيستم امريكا را خلق كند. ويليام وردزورث 160 سال پيش از پلت گفته‌يي دارد در تاييد اين وضعيت روحي: «ما شاعران در جواني بنا را مي‌گذاريم بر شادماني اما وقتي جواني به پايان مي‌رسد دچار نا‌اميدي و ديوانگي مي‌شويم». هر چند هنوز بر ما روشن نيست كه پلت تا چه حد در دوران جواني‌اش شادمان بود. اما هر دو زندگينامه خيلي كم به اين قضيه پرداخته‌اند.