دردسر پول

تا حالا به برخی از شخصیت های شهرتان که توی خیابان زندگی می کنند فکر کرده اید!؟

الان فصل بهار است  خدا را شکر دیگر خبری از برف و سوز سرما نیست و جایش را عطر بهار و سرسبزی درختان پرکرده است. ولی باز هم خوابیدن در خیابان های شهر در فصل بهار، تصورش برای یک دقیقه هم سخت و دشوار است.

دیشب توی خیابان های شهر قدم می زدم. چشمم به مردی میانسال افتاد، با لباسی که انگار برایش گشاد به نظر می رسید به دیوار شهر تکیه داده بود. کنارش یک ترازو قرار داشت که عقربه آن دقیق روی صفر تنظیم نشده بود. فقط بهم زل زده بود ، انگار منتظر بود که بیام و خودم را وزن کنم.

روی ترازو ایستادم و وزنم را دیدم. نسبت به قبل از عید، چند کیلویی وزن اضافه کرده بودم!

می فهمم روزی کم تر از ده هزار تومان درآمد داشتن یعنی چه؛ من مانند او نبودم، او بی خانمان بود و من ...! سعی می کنم تا جایی که در توان دارم به آدم های توی خیابان کمک کنم. آدم هایی که به خاطر ایمان و غرورشان، فریب هوای نفس خود نمی شوند و آبرومندانه با سرمایه اندکشان در خیابان های شهرمان برای لقمه غذای روزشان کار می کنند.

چه اتفاقی برای او افتاده که بر خلاف میلش در خیابان زندگی کند!؟ آیا بین من و او فرقی است!؟

من هم ممکن است روزی بی پول شوم. شاید دارم نان هوشم را می خورم ولی اگر زمینی برای بیل زدن نباشد، بهترین بیل زن هم به هیچ دردی هم نمی خورد. من کارم را درست انجام می دهم؛ ولی شاید فردا ورشکست شوم!

آینده سختی در پیش داریم؛ ولی تنها ثروت ما امید است. جایی خواندم از قول امیر المومنین که فرمودند: «بزرگترین گناه، ناامیدی است.»

پول، همه آن چیزی است که همه ما این روزها درباره اش صحبت می کنیم. وقتی پول زیاد است دغدغه ایی در ذهنمان وجود ندارد؛ وای روزی برسد که پولم نداشته باشیم!

من در این سن بیست و نه سالگی آموخته ام که برای چیزی هایی هزینه کنم که مهم تر از پول اند. ارزش حقیقی زندگی برایم مهم است. ارزش واقعی من آن چیزی هایی که دارم نیست، آن چیزی است که هستم.

آن مثل معروف که می گوید:  «پول چرک کف دست است.» 

مصطفی بیان

این مطلب در شماره 3555 اطلاعات هفتگی 28 فروردین 1392 به چاپ رسید