دارو

از پشت پنجره به داخل اتاق زل زده بودم. یک هفته به آمدن عید نوروز بیشتر باقی نمانده بود. هوا خیلی سرد بود و انگار سرمای سوزان  زمستان تصمیم نداشت به این زودی ها رخت سفر بپوشد.  

دکتر همراه با مادرم از داخل اتاق بیرون آمدند. دکتر آرام داشت چیزی در گوش مادر زمزمه می کرد. مادر با گوشه ی چارقد اشک هایش را پاک کرد. با دیدن اشک های مادر، گریه ام گرفت. دکتر سرش را به طرف من چرخاند و با اشاره دستش صدایم کرد.

کنارش ایستادم. نسخه ایی به دستم داد و گفت: «زود برو داروهای باباتو  تهیه کن»

با امید یا ناامیدی پاشنه ها را ور کشیدم و راه افتادم. بیش از ده پانزده داروخانه را سر زدم اما حتی یک داروخانه هم داروی نسخه های پدر را نداشت. باورم نمی شد که داروی پدر در هیچ داروخانه شهر پیدا نمی شد! نمی خواستم دست خالی به خانه برگردم. باید به هر طریقی شده بود داروها را تهیه می کردم.

یکی از فروشنده های داروخانه به من گفت که این داروی های من در هیچ داروخانه ایی یافت نمی شود زیرا شرکت های توزیع کننده دارو، آن را چندین ماه است که توزیع نکرده اند. او به من آدرس محلی را داد که فقط در آنجا می توانم دارویم را تهیه کنم.

پولم کافی است یا نه، با این حال سوار تاکسی شدم. بعد از کلی پرس و جو دارو را به هر طریقی بود از زیر زمین پیدا کردم و خوشحال و سرافراز به خانه برگشتم. وقتی رسیدم با اعتراض و شماتت مادر مواجه شدم. دیدم مادر نگران من شده بود. من وقتی دیدم حال مادر پریشان و نگران است دیگر نگفتم که برای خرید دارو به کجا ناآباد رفته بودم.

مصطفی بیان

این مطلب در وبلاگ 40 گوجه وابسته به هفته نامه 40 چراغ به چاپ رسید