كاين باقي عمر را بها پيدا نيست
امروز بعدازظهر باران می آمد. ساعت پنج بعد از ظهر که رعد و برق آسمان و زمین را لرزاند؛ تنها وارد ساختمان شفا شدم. ساختمان شفا هفت طبقه دارد و هر طبقه شامل چهار مطب متخصص و فوق تخصص در رشته های مختلف پزشکی است. من با دو مرد که یکی حدود چهل ساله بود و دیگری همانند من نزدیک هفتاد سال سن داشت سوار آسانسور شدیم. آنها طبقه ششم می رفتند و من طبقه هفتم. آسانسور طبقه سوم ایستاد و در آن باز شد. زنی جوان به همراه فرزند خردسالش کنار ما ایستادند. زن جوان کلید طبقه پنجم را فشار داد. نگاهم به پاکت قرمز رنگ و شیکی که در دستش بود؛ جلب شد. برگه آزمایش بود. مشخص است که تصمیم داشت نتیجه آن را به دکتر نشان بدهد. ترس و اضطراب از چشمانش هویدا بود...
به طبقه هفتم رسیدم. نگاهی به تابلوی مطب ها انداختم. داخل هر مطب ده ها بیمار ایستاده و نشسته منتظر نوبتشان بودند. کنار پنجره بزرگ و شیشه ایی ساختمان ایستادم. از آن بالا در زیر بارش تند قطرات باران به اتومبیل های در حال حرکت و ایستاده پشت چراغ قرمز چهارراه نگاه انداختم. در هر ثانیه چند اتومبیل از جلوی چشمانم می گذشتند. پاکت آزمایش را از داخل جیب کتم خارج کردم. همراه پاکت، عکسی از داخل جیب کتم بر روی زمین افتاد. به سختی خم شدم تا آن را از روی زمین بردارم. نگاهی به چهره همسرم انداختم. خدا بیامرز سه سال پیش به دلیل بیماری که الان من هم به آن مبتلا شدم؛ درگذشت. انگار همین دیروز بود که برای درمان او با هم به همین ساختمان می آمدیم. همین طبقه، همین دکتر و همین پنجره!
امروز تو را دسترس فردا نيست / و انديشه فردات به جز سودا نيست
ضایع مکن این دم ار دلت شيدا نيست / كاين باقي عمر را بها پيدا نيست (حکیم عمر خیام نیشابوری)
داستان نویس ، روزنامه نگار ادبی و موسس انجمن و جایزه داستان سیمرغ نیشابور.