ریموند کارور

مريلين رابينسون نويسنده 68 ساله و معتبر آمريكايي است كه با رمان «خانه»، جايزه كتاب لس آنجلس تايمز و اورنج را به دست آورد و نامزد نهايي جايزه كتاب ملي هم شد. روزنامه‌هاي معتبر آمريكايي آن را يكي از بهترين كتاب‌هاي سال معرفي كردند و جيمز وود منتقد معروف و سختگير مجله نيويوركر آن را به عنوان يكي از 10 محبوب خود انتخاب كرد. مريلين رابينسون كه دستي هم در نوشتن مقاله دارد در اين نوشته نگاهي فراگيز به داستان‌هاي ريموند كارور يكي از داستان كوتاه نويسان محبوب جهان مي‌اندازد.



تقریبا در صد و پنجاه سال گذشته، هر نوع هنری را که به دلیل سبک‌ به کار رفته در آن به‌عنوان«مدرن»شناخته شده، به همان ترتیب، تامل‌ يا اعتراض به دنیایی تفسیر کرده‌اند مملو از لذت و خالی از معنا و مفهوم، که به لحاظ معنوی و فرهنگی ویران است. این ظاهرا«شرایطی مدرن» است و آموزش می‌بینیم تا آن را به‌عنوان چیزی‌که وجود عینی دارد «مثل جبل الطارق»بپذیریم.ایده«مدرنیته»اکنون آنچنان قدیمی و منسوخ شده که باید آن را به‌عنوان«پست مدرن»دوباره بسته‌بندی کرد و این اطمینان را به صورت برچسب بر آن چسباند که محصول جدید [ پست مدرنیسم‌] صریح‌تر و بدبینانه‌تر و روی هم رفته مفتضحانه‌تر از محصولی است که تاکنون به آن عادت کرده بودیم‌[ مدرنیسم‌]. فرض اینکه نویسندگان چه کاری را باید با مجبورند انجام بدهند مانع‌ از کنجکاوی در این‌باره می‌شود که آنها چه کار دارند می‌کنند،ریموند کارور را عموما به‌عنوان مظهر این سنت بی‌ثمر می‌دانند؛ نویسنده‌ای که‌ پیش قراول نسخه جدیدی از آن با نام«مینیمالیسم»است.

هدف از قراردادن او در این طبقه‌بندی این است که از او تعریف و تمجید شود و این فرض پیش‌پاافتاده را در خود دارد که یک نویسنده‌ جدی نمی‌تواند هدفی والاتر از این درسر داشته باشد که کاری کند تا این‌ استخوان‌ها دوباره حركت كنند. ازاین‌رو، براساس قدرتی که دانشجویان‌ و منتقدان در کارهای او می‌بینند آقای کارور کمابیش مجبور به انجام‌ دادن چنین کاری شده است. سایر منتقدان نیز منظره پر از ناامیدی و یأسی را که در ادبیات داستانی معاصر به وجود آمده،ناشي از داستان‌های‌ کارور می‌دانند و او را از منظر مقلدان و تمجید کنندگانش می‌بینند. در واقع،آقای کارور در خط سقوط رئالیسم آمریکایی قرار می‌گیرد. نقطه ضعف کارهای او،احساسات‌گرایی و هوچی‌گری است و توانایی‌ قابل‌ملاحظه‌اش در نوشتن داستان‌هایی است که از طریق فرم،معنی‌ می‌آفرینند.

به نثر کارور خیلی توجه شده و نیز موضوعاتی که دغدغه خاطر او هستند.نظیر زندگي‌های خیلی معمولی، فروپاشی، طلاق،آوارگی، غم و امرار معاش از طریق مشاغل حقیر و كاذب. کارور احتمالا باید به خاطر زیبایی تجسمی بهترین داستان‌هایش معروف‌ شده باشد.پیش‌زمینه روانی در داستان‌های آقای کارور، معمولا یا خفیف‌ است یا تخت و صاف. در داستان‌هایش نوعی گیجی و سردرگمی وجود دارد و این گیجی و سردرگمی، در بهترین داستان‌هایش، با این واقعیت‌ توجیه می‌شود که موضوع داستان‌های او معماگونه و رمزآمیز هستند.انتقاد از عدم‌حضور افسانه در زندگی مدرن،تا مدت‌ها امری عادی بود؛ طوری که گویی موسسات ابتدایی و نخستین، محصول فرهنگ بودند و با از دست رفتن تصاویر و توهمات خاص، از بین می‌رفتند.گیجی و سردرگمی حاضر در بهترین داستان‌های کارور به معنای عدم‌ حضور معنا نیست، بلکه به‌معنای بی‌تناسبی و بدقوارگی در حضور معناست. آقای کارور از دنیای تنگ و کوچک خود برای خلق دلالت هایی استفاده‌ می‌کند که در یک دنیای بزرگ‌تر و وسیع‌تر،امکانش وجود نداشت. انگیزه او از سادگی، مثل تلاش برای ایجاد سکوت است؛ نه برای اینکه‌ کمتر بشنود، بلکه برای اینکه بهتر بشنود.در این داستان‌ها هیچ چیز به‌ برجستگی تصور یک زندگیِ دیگر نیست. همیشه هم این زندگیِ دیگر چنان شبیه زندگی راوی یا زندگی خود قهرمان است که تصور آن،تجربه‌ خویشتن خویش از کار درمی‌آید؛یعنی همان روح گیج و سرگردان.در داستان«همسایه‌ها»،یک زوج،به نام آقا و خانم میلر، از آپارتمان‌ همسایه‌شان مراقبت می‌کنند؛چون زوجی که در آن آپارتمان زندگی‌ می‌کنند به مسافرت رفته‌اند.آقا و خانم میلر از این آپارتمان خوششان‌ می‌آید.همه چیز ساختمان کاملا معمولی است،به استثنای خرت و پرت هایی که از سفرهای قبلی آورده شده‌اند و همین خرت و پرت‌ها باعث‌ می‌شود که زندگی همسایه‌شان کامل‌تر و جذاب‌تر از زندگی خودشان‌ به نظر برسد. در داستان«چرا نمی‌رقصی؟»مردی که زندگی خانوادگی‌اش از هم‌ پاشیده،اسباب و اثاثیه‌اش را در حیاط جلوی خانه‌اش به فروش می‌گذارد. او این اسباب و اثاثیه را مثل داخل خانه‌اش چیده و یک سیم سیار هم‌ آورده تا بتواند تلویزیون و ضبط صوت را روشن کند.سپس یک زوج‌ جوان از راه می‌رسند، اسباب و اثاثیه را وارسی می‌کنند، برای صرف‌ نوشیدنی در آنجا می‌مانند و بعد بنا به درخواست آن مرد، در راه ورودی‌ اتوموبیل، باهم می‌رقصند. صمیمیت ازدواج از بین می‌رود؛ در معرض‌ دید عموم قرار می‌گیرد؛ دوباره به وجود می‌آید و دور می‌شود؛ همه اينها‌ باهم رخ می‌دهند می‌توان گفت که این لحظه در داستان، یادآور خاطره‌ و هنر است؛پیوند شگفت‌انگیز صمیمیت در میان دنیایی از غربیه‌ها؛ شبح گونگی پیوند و علاقه آدم به هر مکان يا رابطه‌ای.

«این همه آب، این همه نزدیک به خانه» درباره ازدواج مردی است که‌ از بی‌احساسی و بی‌عاطفگی خود وحشت دارد، و زنی که از لحاظ عاطفی‌ بسیار شکننده است و ترس او به خاطر خشونت پنهان در شخصیت‌ شوهرش است.شوهر این زن،که استیوارت نام دارد، درگیر اتفاقی شده‌ است که نه قانون او را به خاطر آن گناهکار می‌شناسد و نه خودش. او به همراه سه نفر از دوستانش،برای ماهیگیری به اعماق یک کوهستان‌ می‌رود، و در آنجا با جسد زنی روبه‌رو می‌شوند که برروی آب غوطه‌ می‌خورد.آنها بعد از اینکه کمی غذا مي‌خورند و فکر می‌کنند، جسد را از مچ‌ دست به یک درخت می‌بندند و آن را همانطور برای مدت سه روز رها می‌کنند، تا اینکه ماهیگیری‌شان تمام می‌شود.قضاوت در مورد داستان«وقتی از عشق حرف می‌زنیم از چه حرف‌ می‌زنیم» در مجالی اندک ممکن نیست. این داستان نمونه قابل‌ ملاحظه‌ای از کشف معنی در حکایت‌هایی است که به لحاظ بصری‌ معنی‌دار هستند:خودکشی با سری باندپیچی شده؛ شوالیه‌هایی که از وزن زره‌های شان دارند می‌میرند؛ زوج پیری که باندپیچی شده‌اند؛گربه‌ها، و زنبورداری که کلاه خود و دستکش و لباس‌های لایه‌دار پوشیده است. این ردیف تصاویر هم‌ارز، از گفت‌وگوی بین یک زوج که پشت یک‌ میز آشپزخانه نشسته‌اند و دارند نوشیدنی می‌نوشند حاصل می‌شود.آنها بر اساس تجارب مشابه خود می‌دانند که عشق،پیامدهای بسیاری دارد:قتل، خود-ویرانگری،همزیستی،و-(احتمالا)-ناپایداری. وقتی یکی از آن دو مرد در پایان خود را تصور می‌کند که در حال کشتن همسر سابقش است معنی ضمنی‌اش این است که او هنوز همسر سابقش را دوست دارد. باز هم در اینجا داستان،الگو و قصه ارائه می‌کند: الگویی‌ که ظاهرا دارای معنی ضمنی است و از قدرت تفسیر کسانی که در وجود این الگوها معنی پیدا می‌کنند،می‌گریزد. داستان اینگونه به پایان‌ می‌رسد: «می‌توانستم صدای تپش قلبم را بشنوم.صدای تپش قلب‌ همه را می‌شنیدم.می‌توانستم صدای خاص انسان‌ها را وقتی در آنجا نشسته بودیم بشنوم. هیچ کداممان حرکت نمی‌کردیم؛ حتی وقتی‌که‌ اتاق تاریک شد.در داستان«دوچرخه‌ها،ماهیچه‌ها،سیگارها»، مردی از پسر خودکه‌ با همسایه‌ها مشکلی پیدا کرده است، دفاع می‌کند.پسر در حالی که به‌ پدر خود ابراز محبت می‌کند،می‌گوید که امیدوار است پدربزرگ خود را فراموش نکند و آرزو می‌کند که کاش در سن پدرش،بتواند پدربزرگ‌ خود را بشناسد و پدرش را نیز در سن خودش.او آرزو دارد که زندگی‌ خود را در درون زندگی آنها تصور کند، صرفا برای اینکه لذت زندگی‌ خود را تشدید کند.در داستان«فاصله»،مردی که زن خود را طلاق داده،برای دختر بالغ خود،که او را خیلی کم می‌بیند،داستانی درباره دوران کودکی خود می‌گوید،مرد خود را«پسره»و همسر سابقش را«دختره»می‌نامد. در پایان داستان،هردو آنها، از بابت از دست دادن زندگی گرم و معمولی‌ای که زمانی باهم داشتند،احساس پشیمانی می‌کنند.در داستان«چاق»،یک پیشخدمت زن،به یک مرد بسیار چاق‌ علاقه‌مند می‌شود.مرد،چنان چاق است که با ضمیر جمع شاهانه و مالیخولیایی به خود اشاره می‌کند.زن،رفته‌رفته تصور می‌کند که خودش‌ هم مثل آن مرد غول پیکر است.طوری‌که شوهرش،گویی چنان ریز است که اصلا دیده نمی‌شود.چنین همذات‌پنداری‌ها و فاصله‌گذاری‌ها و جابه جایی‌ها،بارها و بارها تکرار می‌شوند.یکی از داستان‌های کارور،«آرامش» نام دارد. مردی از قواعد مرسوم شکار گوزن عدول کرده چون با شلیک تیر،گوزنی را زده،ولی‌ نتوانسته است به آن نزدیک شود و به درد گوزن پایان دهد.داستان را خود مرد تعریف می‌کند و او ظاهرا از تاثیری که بر شنوندگان داستان خود می‌گذارد بی‌خبر است. مرد-از قرار معلوم-نه‌ داستان‌های همینگوی را خوانده و نه از خلقیات و طرز فکر افراد محل‌ باخبر است.هرچند،خود او هم بومی همان محل است و به همین‌ دلایل نمی‌داند که چنین اعترافاتی چه تاثیری برخود او دارد. ولی از طرفی،هیچ خواننده‌ای دچار ذره‌ای تردید نمی‌شود.پایان داستان،جنبه اختیاری دارد،ولی در واقع،اینگونه نیست.ترک‌ کردن همسرش هم نوعی عدول از قوانین مرسوم است؛مثل همان‌ قضیه گوزن.در داستان«جعبه‌ها»،پیوندهای یک زن مسن با زندگی سست‌ می‌شود و این قضیه،در تحرک مداوم او،نشان داده می‌شود:او هرگز احساس راحتی نمی‌کند.در داستان‌های آقای کارور،طلاق هرگز حرف اول را نمی‌زند. ازدواج از نظر او یک جور دوستی معصومانه است که بدجوری در برابر آشفتگی و فروپاشی و بدشانسی،آسیب‌پذیر است؛ ولی به خودی خود، همیشه پدیده‌ ارزشمندی است و لذت های از دست رفته آن را،همیشه،وفادارانه به یاد می‌آورد.مرد نویسنده وقتی خانه خود را ترک می‌کند،بچه‌ها را می‌بیند که دارند فوتبال بازی می‌کنند.می‌گوید: «ولی آنها بچه‌های من نیستند، بچه‌های او هم نیستند.»

«فیل»داستان کوچک و جالبی است درباره آبرو و تعالی. راوی که نوعی‌ «پییر گوریو» حومه‌نشین است توسط همسر سابقش (مادری فقیر و حریص)،پسر بی‌عرضه و دختر دست و پا چلفتی‌اش،با دو بچه و یک‌ شوهر بی‌فایده و برادری که همیشه خبرهای بد می‌آورد،در عذاب است. مرد که فقیر شده است و مدام کار می‌کند و نگران است،سعی می‌کند جواب خواسته‌های بی‌پایان آنها را بدهد. بعد خواب می‌بیند که پدرش‌ مثل یک بچه او را برروی دوشش گذاشته و دارد با خود می‌برد.این‌ تصویر،برای مرد رهایی و خلاصی بزرگی به همراه دارد.مرد به دختر خود فکر می‌کند: «خدا حفظش کند»و برای پسرش آرزوی خوشبختی‌ می‌کند و خوشحال است که پسرش هنوز مادر خود را دارد، و اینکه‌ همسر سابقش(«زنی که من او را خیلی دوست داشتم»)در یک جایی، هنوز زنده است مرد سپس شاید می‌میرد.بعد او را به جایی می‌برند که با سرعتی حیرت‌انگیز کار می‌کرد.اینکه مرگ او را به این وضعیت رسانده‌ با نوعی حس رهایی مرموز و غیرعادی،شعف پایان داستان به‌طور بارزی‌ حس الهیات‌گونه دارد.داستان«کار»درباره چخوف است؛داستانی با نثری سیار رسمی که‌ در آن نشان داده می‌شود آن مرد محترم،با مرگ،برای خود اعتبار به‌ دست آورده است.وقتی نویسنده‌ای می‌خواهد ایجاد مقایسه کند به‌طور کلی نویسنده‌ای نویسنده دیگر را به یاد می‌آورد.داستان‌های آقای کارور که صرفا موقعيت‌های روایی که در آنها تصویری بسیار پررنگ مثل یک‌ هولوگرام غوطه می‌خورد برای من خیلی یادآور داستان‌های چخوف نیست، البته جز اینکه آقای کارور مثل چخوف در آثار خود شرایطی ایجاد می‌کند که طبق آنها باید داستانش را تفسیر کرد. ریموند کارور نویسنده‌ای نیست که داستان‌هایش را بتوان به راحتی‌ خواند.شیوه‌های روایتی او اغلب خشک و زمخت است.بعضی وقت‌ها انگار می‌خواهد حتما ثابت کند که آدم های بی‌احساس هم احساس دارند،ولی‌ درعین‌حال که این انگیزه آقای کارور خیلی سخاوتمندانه است،تجربه‌ نگاه کردن به دنیا از دید شخصیت زمختی مثل راوی داستان(کلیسای‌ جامع) بسیار ناخوشایند است. روندی که کارور در داستان‌های خود به کار می‌برد این است که‌ ادراک و بینش ما را تغییر دهد، شاید کاری که او انجام می‌دهد را از راه‌ دیگر نتوان انجام داد و اگر از فاصله کافی نگریسته شود یک مشکل‌ جالب می‌تواند در میان چیزهای زیبا بنشیند. ریموند کارور مثل شخصیت یکی از داستان‌هایش عضو طبقه فقرای‌ کارگر بود که دستمزد خود را به‌طور کامل دریافت می‌کرد.او جایی گفت: «من با آنها خیلی همذات‌پنداری می‌کنم.آنها به من تعلق دارند.من آنها را می‌شناسم. هرگز نمی‌توانستم درباره آنها ننویسم.»

وي در يك خانوادة «يقه-آبي» [كارگر] در وست كاست به دنيا آمد و در 19 سالگی ازدواج کرد. او و همسرش«ماریان»، شغل‌ و شهر محل زندگی خود را تغییر می‌دادند.کارور در مصاحبه‌ای گفت: «ما همیشه در جست‌وجوی چیز بهتری بودیم.سخت کار می‌کردیم ولی‌ هرگز به جایی نمی‌رسیدیم.»کارور نگهبان و کارگر کارخانه چوب‌بری بود و همسرش اپراتور تلفن و پیشخدمت.کارور خود می‌گوید: «ما فقط دنبال جایی بودیم که من بتوانم‌ بنویسم و همسرم و دو بچه‌مان خوشحال باشند.این انتظار خیلی زیادی‌ نبود ولی هرگز به این خواسته‌مان نرسیدیم.»ازدواج آقای کارور که در سال 1977 از هم پاشید بر بسیاری از آثار او تاثیر گذاشت.«من در سن خیلی کم ازدواج کردم و همین باعث شد در زندگی عاطفی‌ام حفره خیلی بزرگی ایجاد شود.»کارور یک ‌بار در چهل و نه سالگی اعتراف کرد که دید بسیار سیاهی نسبت به زندگی دارد.