چمدان

یکی از روزهای گرم تابستان سال 1391 است. نگاهی به کتابخانه ام انداختم؛ کتاب «چمدان» نوشته «بزرگ علوی» را برداشتم. به یاد دارم که این کتاب را سال1377 وقتی دبیرستانی بودم از کتابفروش فردوسی به قیمت 650 تومان خریدم! کتابِ یکصدو هشتاد صفحه ایی با شمارگان 3000 عدد، که شامل هفت داستان کوتاه به نام های چمدان، قربانی، عروس هزار داماد، تاریخچه ی اتاق من، سرباز سربی، شیک پوش و رقص مر گ است.
روی تخت دراز کشیدم و بعد از حدود چهارده سال مجدد داستان کوتاه «چمدان» را شروع به مطالعه کردم.
داستان در مورد پدری است که از پسر خود (دانشجوی برلین) می خواهد در مسافرتی که در پیش دارد او را همراهی کند پسر ابتدا میلی به این کار ندارد ولی بعد به خاطر مسائلی حاظر می شود که با او همراه شود. در این سفر پسرش قصد دارد دختری را که قصد دارد با او ازدواج کند را ببیند که از قضا او هم در این مکان که مقصد اوست حضور دارد. نام دختر جوان «کاتوشکا اوسالوونا» است.
کاتوشکا به همراه مادرش و پیشخدمتشان به نام فریدل راهی «سیتو» می گردند. پسر جوان هنگام رسیدن به مهمانخانه برای دختر کاتوشکا پیغام می گذارد که او را ببیند. در آنجا او با فریدل آشنا می شود. فریدل به او می گوید که او همراه آقایی در محوطه ی هتل دیده. اما کاتوشکا او آقا را دوست ندارد و به نظرش مجبور است که همراه او باشد.
پسر از دادن پیغام پشیمان می شود و افسوس می خورد که ای کاش پیام نداده بود. انگار آب سردی روی سرش ریخته باشند. حس بدی نسبت به زن ها پیدا کرد. فریدل برگشت و کارتی به اسم کاتوشکا اوسالوونا را به او داد. کاتوشکا چنین نوشته بود: «مادرم میل دارد با تو آشنا شود، و خواهش می کند که برای شام به ایوان ما بیایی»
آن شب او در مهمانی حضور پیدا می کند و به کاتوشکا می گوید که از جریان با خبر است. کاتوشکا بعد از شنیدن صحبت های پسر، گریه می کند و از پسر می خواهد که نظر خود را درباره همسر جدیدش بدهد.
برای بعد از شام قرار می گذارند. در شام می بیند که همسر جدید کاتوشکا، پدر خود پسر است و قرار است او با کاتوشکا ازدواج کند. پسر پیام می گذارد که همسر تو خوب مردی است و تو را خوشبخت خواهد کرد.
در پایان داستان چنين میخوانيم: «از پله ها پایین آمدم. در را که باز کردم دیدم کاتوشکا پهلوی پدرم نشسته است. پدرم صورتش ر از ته تراشیده بود. کاتوشکا لباس آبی رنگ تنش بود. قشنگ تر از همیشه به نظر آمد. فوری بیرون آمدم. روی کارتم چیزی به کاتوشکا نوشتم و به پیشخدمت دادم که به او بدهد.
کاتوشکای عزیرم، از من خواهش کرده بودی که پدرم را به تو معرفی کنم، همان است که سر میز تو، دست چپ تو نشسته است. از من خواهش کرده بودی که عقیده ام را راجع به شوهر تازه ای که می خواهی انتخاب کنی بگویم. بسیر خوب شوهری است، ترا خوشبخت می کند.
به صاحب مهمانخانه گفتم: چمدان مال آن مردی است که پهلوی آن خانم نشسته است.»
هشتاد سال پیش یعنی خرداد 1311 «بزرگ علوی» داستان کوتاه «چمدان» را بر روی کاغذ آورد. آقای علوی (برلین 1375 – تهران 1282) از نویسندگان برجسته ای است که نام او را حداقل یکبار همه که شده، شنیده ایم. وی آثار ادبی مشهوری را به یادگار گذاشته است که از آن جمله میتوان به رمان «چشمهایش» (1333) و داستان کوتاه «چمدان» (1313)، اشاره کرد.
بزرگ علوی به سال 1357 سفری كوتاه به ايران كرد و سپس به آلمان بازگشت. علوی در آلمان فعاليت های متعددی داشت. از جمله استادی رشته ادبيات در دانشگاه هومبولت در برلین شرقی، ترجمه بسياری از آثار صادق هدايت و خيام و غيره به زبان آلمانی، سرپرستی ايرانشناسی هومبولت، انتشار دايره المعارف آلمانی در بيست جلد با شرح سی نفر از نويسندگان معاصر ايران به زبان آلمانی، كتب خودآموز فارسی ـ آلمانی و... است.
داستان نویس ، روزنامه نگار ادبی و موسس انجمن و جایزه داستان سیمرغ نیشابور.