جك كرواك در نامهاي به دو نفر از دوستانش:
![]()
در ميان چيزهايي كه هفته گذشته در حراجي بونهامز و باترفيلدز كه تنها به فروش اشيا و متعلقات بزرگان ادبي ميپردازد، به فروش رفت، يك نامه از جك كرواك ديده ميشد. نامهاي كه او به دو نفر از دوستانش نوشته بود: ژاك بكويث و لوآ سورل. كرواك در حال تايپ كردن چيزي روي صفحه بوده كه نامهاي از سورل به دستش ميرسد و در ميانه كار تصميمش راعوض ميكند، آنچه در ذهنش ميگذشته را ميگذارد كنار و به سراغ نوشتن نامهاي براي دوستانش ميرود.
اين همان صفحه كذايي است. كرواك در بالاي نامه پيش از آنكه نامه آغاز شود اينگونه نوشته است:
يك مرد اهل ادبيات كهنهپوش را ميبينم كه «چمدان بسيار سنگيني» با خود حمل ميكند، از اين دانشگاه به دانشگاهي ديگر، از اين منبر به منبري ديگر و ميزبانهايش برايش سر تكان ميدهند كه يعني درست ميگويد و او عجله دارد تا به شهر بعدي برسد... كل سالهاي كاري غمانگيزش را صرف تاييدگرفتن از ديگران كرده، هر تعدادي كه صدايش را ميشنوند.
حق با او بود... تا آنكه بالاخره مردم گفتند: «واي خدا، باز هم اينكه مدام ميخواهد خودش را ثابت كند آمد... كاغذها و كاناپه رو بياوريد.» دوست من، من هم بدل به اين مرد ميشوم اگر بخواهم پيشنهاد هر منبر و دانشگاه و تلويزيون و راديويي را قبول كنم و با منتقدان كه از من كتاب و اطلاعات ميخواهند، ساخت و پاخت كنم.
يك زندگي عالي در يك چمدان كه كارهايم در آن است و كارهايم كه در لحظهاي كه سعي ميكنم خودم را ثابت كنم، از حيات باز ميايستند بنابراين نظرم اين است كه زندگي كوتاهتر از آن است كه صرف تبليغ براي خود شود، من از ارتقاي خودم انصراف دادهام.
وارد صفحات آثارم شدهام.
اين عبارات چهار سال بعد از چاپ بهترين اثر كرواك، «در راه» نوشته شده است. هيچكدام از كتابهاي ديگر او نتوانستند به تاثيرگذاري اين اثر بشوند اما او بهطور مرتب در سالهاي بعد همچنان كتاب مينوشت و منتشر ميكرد. در سال 1958 كتابي منتشر كرد با نام «The Dharma bums» و در سال 1960 «مسافر تنها».
زماني كه كرواك اين نامه را مينوشت، مشغول كار بر اثر ديگري بود. به اروپا رفته بود و اساس نوشتن كتاب
«satori in Paris» را فراهم آورده بود، يك كتاب ناموفق ديگر. در سال 1961 او خط سير كاري خود را نميديد، تنها تلاش ميكرد كه بنويسد. در اين نامه مينويسد: «واقعا ميخواهم مثل يك ديوانه درون هنرم را بكاوم و كاري با كار ارتقا و پيشرفت نداشته باشم (چيزي كه همه از من انتظار دارند.)
با آنكه زندگي كرواك الگوي مناسب زندگي يك نويسنده نيست اما ايدهها و نظرياتش در حال حاضر خيلي به درد نويسندگان ميخورد.
امروزه فقط راديو و تلويزيون و منبرهاي دانشگاه نيستند كه نويسنده را از نويسندگي باز ميدارند، بلاگها، توئيتر و فيسبوك و گودريدز و باقي دنياي وسيع اينترنت را هم بايد به اين ليست اضافه كنيد.
ناشران نويسندگان را تشويق ميكنند تا به اينجور چيزها بپردازند، به همگي آنها تا آنجا كه ميتوانند.
لوئيس آلبرتو (نويسنده كتاب «دختر مرغ مگسخوار») در فيسبوك و توئيتر هست چراكه ناشرش به او گفته است اما نكته اينجاست كه تمام اين سايتها و كاري كه از عضوها ميبرند، كامنت گذاشتن، خواندن و ...، كي براي نويسنده وقتي ميگذارند كه بنويسد؟ آيا امروز كسي هست كه جرات كند از ارتقاي خود انصراف دهد و وارد صفحات كتابش شود؟
داستان نویس ، روزنامه نگار ادبی و موسس انجمن و جایزه داستان سیمرغ نیشابور.