کتابخانه کوچک من

در شش سالگی طبقه کتاب هایم بین طبقه های کتابخانه پدر انتخاب کردم؛ طبقه اول از پایین سمت راست!

امروز داستان من و کتاب هایم است در چهل و پنج سالگی ام. امروز با نگاهی گذرا به کتاب ها، مثل وقتی که آدم ها دفتر خاطراتشان را ورق می زنند، من هم با دیدن پینوکیو (ترجمه صادق چوبک)، ماهی سیاه کوچولو (نوشته صمد بهرنگی) و بزبز قندی (نوشته برادران گریم)، چیزی که با آنها زندگی کرده ام و خوانده ام در ذهنم جرقه می زند.

امروز من «روزنامه نگار» هستم. این شغل آن قدر پولش کم است که باید در کنارش یک شغل تمام وقت پیدا کنم. كار من احوالپرسي از نویسندگان است. كار من اين است كه در بزنگاه به سراغ‌ ناشران و نویسندگان بروم و از آنچه در دست و در دل دارند برای مخاطبان خبر و گزارش و گفت‌وگو تهيه كنم. برای گلايه‌های آنها سنگ صبور باشم و برای اميدهايشان آمين گو. هميشه نگرانشان باشم كه آخرين كتاب و اثرشان چه شد. هميشه مشتاق‌شان باشم كه بگويند و بنويسند. اين كار من است كه برای هر نوشته‌يی نخستين خواننده باشم. برخلاف آنچه برخی تصور می‌كنند اين كار را نه از سر رفاقت و تعارف كه از سر عمومی كردن و انتشار اثری كه بايد ديگران ببينند و بپسندند، انجام می‌دهم.

امروز کتابخانه ام شاید به چشمِ یک غریبه گیج کننده به نظر بیاید، ولی به هم ریختگی اش برای من همه چیز است. همیشه از خودم می پرسم چرا باید وقتی به هم ریخته است، عاشق خواندن کتابم شوم!؟ امروز پدرم نیست که مرا بابت بی نظمی کتابخانه ام سرزنشم کند. ولی صدایش را در گوشم می شنوم.

-: بهروز...!!؟؟

مثل موشک می پرم هوا و جلوی پایش سبز می شوم.

-: بله پدر؟

چشم غره ایی می رود و بعد می روم طبقه کتاب هایم را مرتب می کنم. الان هم همین کار را می کنم، درست همان طور که در کودکی ام انجام می دادم.

مصطفی بیان